به جد درايستاد تا مجبور شدند پادشاه خردسال را بازگردانند . فرناندو از آن پس خاندان كاسترو را بر كشيد و املاك خاندان لارا مصادره كرد و القاب و مناصبشان را بستد . نتيجهء اين كار اين شد كه ميان در فريق جنگى خونين درگير شود ، و مزارع نابود گرديد و روستاها به آتش كشيده شد . پادشاه ليون در كنار خاندان كاسترو مىجنگيد تا سرانجام خاندان لارا را به تسليم واداشت و اعلان كردند كه به فرمان بازگشتهاند و سوگند خوردند كه اگر پادشاه خردسال به آنان بازگردد اين پيمان نخواهند شكست . دو خاندان متفق شدند كه براى اين منظور در شهر سريه مجلسى منعقد گردد و خاندان لارا و پادشاه فرناندو با برادرزادهء خردسالش حاضر آيند . قضا را در خلال تشكيل اين مجلس ناگهان كودك را يكى از شواليههاى دلير كه وابسته به خاندان لارا بود در ربود و در حال زعماى خاندان لارا و پيشاپيش همه كنت المانريش پيش از آنكه سوگند فرمانبردارى بخورند از مجلس گريختند . وقتى فرناندو از ماجرا خبر يافت كه ديگر دير شده بود .
خاندان لارا پادشاه خردسال را به قلعهء استوار استپان دوگورمث بردند و در سراسر كشور اعلام كردند كه از حمايت پادشاه خردسال و استقلال قشتاله در برابر مطامع فرناندو ، از پاى نخواهند نشست . جماعت بزرگى از مردم قشتاله به آنان پيوستند ، ولى همچنان برترى با جناح فرناندو و خاندان كاسترو بود . بويژه روحانيان و در رأس آنان مطران طليطله اين جناح را تقويت مىكردند . اين جنگ داخلى ميان دو گروه چند سال مدت گرفت و خاندان لارا رنج بسيار تحمل كرد و رهبرشان كنت آلمانريش در يكى از اين پيكارها به قتل رسيد . البته بودن كودك در دست ايشان سبب شده بود كه از ياران بيشترى برخوردار باشند . سرانجام بر قواى ليون تفوق يافتند و فرناندو مجبور شد از دو خصم ديرين خود پادشاه ناوار و پادشاه پرتغال يارى طلبد . در خلال اين احوال در قشتاله تحولى رخ داد ، مردم از خاندان كاسترو و مسألهاى كه براى خود ساخته بودند روى برتافتند و درنگ پادشاه ليون و لشكرش را براى مملكت خطرى مىدانستند . از سوى ديگر پادشاه ليون نيز از يارى پرتغال و ناوار بهرهاى چندان نگرفت و در اراضى استراما دوره شورش محلى برپا شد و بر متاعب او درافزود و دو شهر آبله و سلمنقه نيز دست به شورش زدند . آل كاسترو هم به سبب ظلم و ستمى كه بر مردم روا داشته بودند ، هيبت و
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 530
مساهمون: عبد المحمد آيتى
ص٥٣٠