عدالت در حق ايشان مقدور نبود .
بدينگونه مملكت قشتاله تا مرحلهء يك امپراطورى فرا رفت و بر سراسر ممالك اسپانياى مسيحى سيادت يافت ولى اختلاف ميان فرمانروايان دو مملكت آراگون و ناوار بر سر اينكه كداميك از آن دو زمامدار ، سزاوار نام شهريارى هستند همچنان ادامه داشت تا آنجا كه نزديك بود نبردى ميانشان درگيرد . پادشاه آراگون راهب راميرو راه چاره را در آن ديد كه در مقابل ناوار از پادشاه قشتاله مدد جويد و به نفع او از قلعهء ايوب و مواضع ديگر كه آلفونسوى محارب از مسلمانان گرفته بود صرفنظر كند . همچنين پيشنهاد كرد كه دختر خردسال خود پترونيلا را به سانچو ولىعهد قشتاله تقديم كند . اين سياست آراگون با مخالفت شديد اشراف آراگون روبهرو گرديد زيرا استقلال بلاد خود را در خطر مىديدند . گويند روزى راميرو گروهى از اين مخالفان را به قصر خود فراخواند و قصد آن داشت كه به ناگاه و بىخبر همه را بكشد . ولى در صحت اين روايت جاى ترديد هست . پادشاه ناوار - از سوى ديگر - به اعمال راميرو به خشم مىنگريست ، زيرا اميد در آن بسته بود كه روزى تخت پادشاهى آراگون نصيب او شود . پادشاه قشتاله هم مىترسيد كه ناوار نيرومند شود و سيادت او را تهديد كند . ازاينرو آلفونسو ريمونديس آماده شد كه آماده جنگ با ناوار شود و سپاهى عظيم به سوى آن فرستاد . اين واقعه در سال 1136 م اتفاق افتاد . پادشاه جوان پرتغال آلفونسو هنريكيز اين فرصت غنيمت شمرد و لشكر خود را به جليقيه روانه ساخت و در ناحيهء ديگرى از مملكت قشتاله آتش جنگ افروخته گرديد . با آنكه آلفونسو ريمونديس در جنگهاى محلى بر ناواريها پيروز شده بود ، مجبور شد براى راندن قواى پرتغال از جليقيه قواى خود را به آنجا برد و در همين حال مسلمانان حدود جنوبى قشتاله را تهديد مىكردند . اين امور سبب شد كه ناوار بتواند از خطر برهد و استقلال خود را حفظ كند .
در اين احوال آراگون مسير تازهاى در پيش مىگرفت . راميرو از متاعب فرمانروايى ملول شده بود و بار ديگر عزم عزلت در دير داشت . بخصوص كه وارثى هم پيدا كرده بود : دختر خردسال او پترونيلا ممكن بود براى او شوهرى پيدا شود كه مقدارى از سنگينى بار او را در فرمانروايى بر آراگون بر دوش كشد .
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 510
مساهمون: عبد المحمد آيتى
ص٥١٠