آنجا به ليون رفت . تريسا چندى در جليقيه ماند تا آنگاه كه خبر يافت كه مسلمانان به اراضى جنوبى كشورش لشكر آوردند . پس به پرتغال بازگرديد تا به دفع آنان پردازد .
در اين هنگام اهالى شنت ياقب به اسقف ديگو شوريدند و او به قشتاله گريخت و خود را در حمايت ملكه قرار داد . ملكه او را به گرمى بپذيرفت و از او خواست براى بستن پيمان صلحى ميان او و پسرش و ياران او از اشراف جليقيه سعى كند .
اسقف در ساهاگون مجلسى ترتيب داد و از دو طرف جمعى را در آن دعوت كرد و ميان مادر و فرزند قرارداد دوستى بست و از هر طرف سى تن از اشراف بر آن مهر نهادند . مقرر شد كه مادر و فرزندش هر دو باهم در جليقيه و ليون و استوريش فرمان برانند و مادر تا زنده است در قشتاله حكومت كند و پس از او برطبق وصيت آلفونسوى ششم پسر به جاى او نشيند . اين معاهده در سال 1117 م منعقد گرديد .
چون پيمان صلح بدينگونه به امضاء رسيد ملكه براى ديدار فرزندش به جليقيه رفت . سپس براى تعقيب مردم شنتياقب كه با اسقف خصومت ورزيده بودند رهسپار آن ديار شد . مردم شهر در برابرش به مقاومت پرداختند و چنان كردند كه مجبور شد با حواشى خود به كليساى بزرگ شهر پناه جويد . شورشيان بدون آنكه به جنبهء تقدس كليسا توجه كنند ، آتش در آن زدند و چون ملكه براى نجات جان خويش از كليسا بيرون جست دست تطاول به سويش گشودند و به انواع اهانت كردند . ملكه رهايى نتوانست مگر آنگاه كه تعهد كرد كه بر ايشان اسقفى ديگر آن هم بر وفق خواست پادشاه ، معين شود . اما اسقف ديگو توانست جامه مبدل كند و بگريزد ولى پيروان او در آتشسوزى كليسا سوختند .
تا ملكه شنتياقب را ترك گفت نيروهاى جليقيه و نيروهاى ملكه و ياران اسقف ديگو به سوى شهر در حركت آمدند . ملكه قصد آن داشت كه مردم آن شهر را به سبب گستاخىشان گوشمال دهد . مردم شهر ترسيدند . بزرگان شهر از كشيشها و اهالى ، به تضرع نزد ملكه و اسقف آمدند و از آنچه رفته بود پوزش خواستند .
كار بدينگونه پايان يافت كه گروه شورشى كه نام « جمعيت برادران » بر خود نهاده بود ، خلع سلاح شود و بزرگان شهر سوگند خوردند كه در اطاعت ملكه و اسقف هستند و پنجاه جوان از فرزندان و خويشاوندان خود را به گروگان دهند . ملكه فرمان
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 496
مساهمون: عبد المحمد آيتى
ص٤٩٦