مرابطين سرماى زمستان را به چيزى نگرفته بودند . ازاينرو در رنج سرما بودند .
چندى بىهيچ هيزم و ذغالى سركردند ؛ عاقبت ستونهاى خيمهء خويش يا چوبهاى بناهايشان را كندند و سوختند . جمع كثيرى از سرما جان دادند . در اين اثناء قوايى از مرابطين از فاس و مكناسه بيرون آمدند ، اينان آذوقه به همراه داشتند . آهنگ رسيدن به محلهء مرابطين داشتند . ولى در بين راه ميانشان خلاف افتاد و جنگ درگرفت .
جمعى از ايشان گريختند . از جمله يكى از سرداران به نام يحيى بن على با همهء افراد خود به موحدين پيوست و تسليم شد . موحدين راه بر افواجى ديگر از سپاه مرابطين در راه مكناسه بگرفتند . اينان آذوقه به همراه داشتند . سردارشان ابن ولجوط بود .
بسيارى از آنها كشته شدند و هرچه داشتند به تصرف موحدين درآمد .
موحدين سپس به بخشهاى وسطاى جبال اطلس روى نهادند و بر شهرهاى مرابطين در غريس واقع در جنوب آزرو و تودجا واقع در شمال سجلماسه حمله كردند و بر وادى ملويه واقع در شمال آزرو مستولى شدند . سرداران مرابطين كه در اين حوالى بودند به اطاعت ايشان درآمدند . چون والى سجلماسه ابو بكر بن صاره مرابطى ، از نزديك شدن قواى موحدين به سجلماسه خبر يافت . از شهر بيرون آمد و به نزد عبد المؤمن رفت و اظهار فرمانبردارى كرد . عبد المؤمن از او بپذيرفت و از هجوم به سجلماسه صرفنظر كرد و والى به شهر بازگرديد . « 1 »
در اواخر سال 535 ه و اوايل سال 536 ه / تابستان سال 1141 م عبد المؤمن و لشكر او را مىبينيم كه در نواحى شمال همچنان سرگرم نبرد هستند . اين جنگها چند سال مدت گرفت و بارها ميان دو فرقه زد و خورد واقع شد . اين زد و خوردها از محرم همان سال آغاز شد . در آن سال سپاه موحدين به سردارى عبد الرحمان بن رجو يكى از اهل خمسين بيرون تاخت و بر صفرو حمله كرد و آن را بگرفت و غنايم به دست آورد ، سپس به باقى سپاه موحدين در فلاج واقع در شمال شرقى صفرو ، پيوست . تاشفين در اين زمان از نواحى فاس بيرون آمده و در كوهستان عرض واقع در مشرق آن لشكر بداشت و ربرتير سردار سپاه مسيحيان را به فلاج فرستاد .
سپاه موحدين به سردارى يحيى آغوال به رويارويى او بيامد . ميان دو فريق نبردى
هامش
( 1 ) . كتاب اخبار المهدى ابن تومرت ، ص 90 .