مبارك را از پياده و سواره به حركت درآورديم . آنان به ناحيهء تارودانت رفتند . در آن شب افواجى به نواحى پايين دست سوس فرستاديم . جمعى را كشتند و گاو و گوسفند و برده به غنيمت گرفتند و زن و فرزندشان را اسير آوردند . افواج ديگرى ، در شب بعد به باقى آن نواحى گسيل داشتيم ، يعنى ناحيهء پايين دست سوس . آنان نيز جمع بسيارى - بيش از آنچه قبلا كشته بودند - از مردم كشتند و با غنايم بسيار بازگرديدند . غنايم اينان بيش از غنايمى بود كه دوستانشان شب قبل آورده بودند .
اما لشكر آهنگ تارودانت كرد و به شهر داخل شد . هركس از مرابطين كه در آنجا بود بگريخت . موحدين هركه را يافتند كشتند و در شهر استقرار يافتند و آتش در خانههاى نيين زدند . شعلههاى آتش به هوا رفت . در تمام اين احوال مرابطين از تيونوين شعلههاى آتش را كه خانههايشان را مىسوزانيد مىديدند .
چون بربرها و ديگران از ناتوانى آن مرد عجمى آگاه شدند دلهايشان بشكست و روى به گريز نهادند » .
در سال بعد ، سال 529 ه عبد المؤمن به جنگ بنى ييغز رفت . زيرا ايشان ابو - محمد عبد العزيز الغيغائى از اصحاب امام مهدى را كشته بودند . چون خليفه به اوطانشان رسيد ، براى دفاع اشتران خود را هيزم بار كردند و در آن هيزمها آتش زدند و آنان را به لشكرگاه موحدين رمانيدند . در لشكرگاه و خيمههاى موحدين هرجومرج پديد آمد . بنى ييغز در پى اشتران خود بودند . ميان دو سپاه نبردى سخت درگرفت . دو مرد از بنى ييغز به قصد كشتن عبد المؤمن به خيمهء او درآمدند ولى عبد المؤمن در خيمه نبود و براى حفظ جان خويش از خيمه بيرون رفته بود . آن دو مرد را گرفتند و كشتند . عبد المؤمن چهل روز در اين پيكار ماند سپس به تينملل باز گرديد . ابن القطان از قول ابن صاحب الصلاه بر اين مىافزايد كه عبد المؤمن بعضى ياران خود را به نزد بنى ييغز فرستاده بود تا آنان را اندرز دهد باشد كه دست از مخالفت بردارند عاقبت كارش به نتيجه رسيد و بنى ييغز سر به فرمان نهادند « 1 »
اليسع خبر از جنگ ديگر مىدهد كه در سال 530 ه ميان موحدين و مرابطين
هامش
( 1 ) . ابن القطان ، نظم الجمان ( مخطوط ياد شده ) .