ابن صاحب الصلاة سخن از حيلهاى مىگويد كه عبد المؤمن انديشيد تا موحدين را براى بيعت با خود مهيا سازد . اين حيله در داستان پرنده و شير خلاصه مىشود .
عبد المؤمن در خلال اين مدت پرنده و شيرى را در نهان تربيت و دست آموز كرده بود . پرنده به خلافت او دعوت مىكرد و شير در برابر او آرام و خاموش مىنشست .
عبد المؤمن مشايخ موحدين را به مجلس خود فراخواند و در امر جانشينى ابن تومرت به مشورت پرداخت . درحالىكه پرنده به زبان آمده بود و مىگفت : « خليفه عبد المؤمن امير المؤمنين ، صاحب عزت و تمكين باد » و شير نيز در كنار او خوابيده بود و مطيع يك اشارت او . حاضران از آنچه مىشنيدند و مىديدند در شگفت شدند و به بيعت با او تن در دادند . « 1 »
البته اين روايت مبالغهآميز و افسانهگونه است ، زيرا ما روايات متعددى در دست داريم كه مؤيد اين قول است كه بيعت با عبد المؤمن پس از وفات ابن تومرت و به اشارت او انجام گرفت . از جمله روايت ابو بكر صنهاجى معروف به البيذق است و او چنان كه گفتيم از اصحاب ابن تومرت بود و اين بيعت پس از وفات او كه در روز چهارشنبه يا پنجشنبهء بيست و پنجم ماه رمضان سال 524 ه اتفاق افتاد ، در روز شنبهء بعد انجام گرفت . « 2 » در جاى ديگر آمده است كه بعد از وفات ابن تومرت عبد المؤمن خبر مرگ او را به مردم اعلان نمود . در اين هنگام چهار تن از اصحاب او دو تن از عشرهء نخستين ، عمر بن عبد اللّه الصنهاجى معروف به عمر اصناك ، ديگرى ابو ابراهيم اسماعيل و دو تن از اهل خمسين ، عبد الرحمان بن زكو و محمد بن محمد پيش آمدند و با او آنسان كه مهدى با او بيعت كرده بود ، بيعت كردند . سپس مردم ديگر متابعت نمودند تا شب دررسيد . بيعت سه روز پىدرپى ادامه يافت . « 3 »
صاحب الحلل الموشيه خلاصه اين روايت را نقل كرده و مىگويد « چون مهدى وفات كرد ، اصحاب او كه چهار تن بودند به رأى زدن پرداختند كه امام بعد از او كيست ؟
هامش
( 1 ) . ابن القطان ، نظم الجمان ( مخطوط ياد شده برگ 45 الف و 66 الف ) . براى روايت ابن صاحب الصلاة رجوع كنيد به روض القرطاس ، ص 119 و 120 .
( 2 ) . كتاب اخبار المهدى ابن تومرت ، ص 83 .
( 3 ) . همانجا ، ص 585 و المراكشى ، المعجب ، ص 108 . مراكشى با عمر اصناك از دو تن ديگر نام مىبرد : عمر بن مرزاك و عبد اللّه بن سليمان .