كتاب اعز ما يطلب كه براى خليفه عبد المؤمن بن على املاء كرده آمده است . خلاصهء آن چنين است كه المهدى يا چنان كه او مىگويد الامام المعصوم المهدى المعلوم خواست كه مناظرهكنندگان يكى از ميان خود به نيابت برگزينند . آنان يكى را برگزيدند . ابن تومرت از آنها پرسيد كه آيا طرق علم منحصر است يا نه . آنكه از ميان فقها برگزيده شده بود گفت : بلى منحصر است در كتاب و سنت و آن معانى كه بر آن آگاهى حاصل شود . مهدى گفت : سؤال از طرق علم بود كه آيا منحصر است يا نه و تو جز يكى از آنها را بيان نكردى ، شرط جواب اين است كه مطابق با سوآل باشد . آنكه با او مناظره مىكرد معنى سخن او در نيافت و از جواب باز ماند . سپس از اصول حق و باطل پرسيد كه چيست ؟ آنكه مناظره مىكرد همان جواب نخستين داد . چون مهدى دريافت كه از درك سوآل و بنابراين از اداى جواب عاجز آمدهاند سخن آغاز كرد و اصول حق و باطل را باز گفت و گفت :
چهار است : علم و جهل و شك و ظن سپس به بيان ماهيت هريك از آنها پرداخت و سخن را به درازا كشانيد . در اين كتاب سپس بهطور تفصيل دربارهء عقايد مهدى در جهل و شك و ظن سخن رفته است آنگاه سخن از اصل و حقيقت است و تقسيم آن به چند بخش و هر بخش به چند فصل « 1 »
فقهاى مرابطين كه در آن مجلس بودند همه از علماى فروع بودند و به علم اصول معرفتى نداشتند . بايد دانست كه مراد از علم فروع علم به فرائض عبادات و معاملات و احكام آن و حدود و قصاص است به عبارت ديگر جنبهء عملى و دنيوى شريعت . مرابطين در زمينهء علوم فروع كوشش و تلاش مىكردند . المراكشى در ضمن سخن از نفوذ فقهاء در عصر على بن يوسف گويد كه كسانى مورد نواخت او بودند كه در علم فروع يعنى فروع مذهب مالك سرآمد باشند . پس در ادامهء كلام خويش گويد : « در اين زمان كتب مذهب مالك رواج بسيار يافت . زيرا همه به مقتضاى آنها عمل مىكردند و جز آن هر كتابى كه بود به دور افكنده شد . تا آنجا كه نظر كردن در كلام خدا و حديث رسول فراموش گرديد و هيچ يك از مشاهير
هامش
( 1 ) . محمد بن تومرت ، اعز ما يطلب ( الجزاير 1903 ) ص 1 - 5 و 11 - 18 .