هنوز زمانى براين اقدام نگذشته بود كه خليفه هشام از قصر ناصح در قرطبه به قصر خلافت كه در مدينة الزهراء بود نقل كرد ، البته برحسب معمول با همان هيئت پوشيده از چشم مردم و نهان از آنها . عبد الرحمان خود پيشاپيش موكب در حركت بود . عبد الرحمان به الزاهره رفت و خليفه دو روز در الزهراء ماند . روز سوم كه روز چهاردهم ربيع الاول سال 399 ه بود با زن و فرزند از قصر خلافت بيرون آمد و به بستانسراى جعفر كه مجاور قصر بود نزول كرد . حاجب نيز همراه او بود . چون عبد الرحمان به القابشاهى دست يافت هواى ديگر در سرش پديد آمد و آن اينكه مقام ولايتعهدى را از خليفهء ناتوان سادهدل براى خود بخواهد و بدينگونه يكسره ميراث اموى را از آن خود كند و خلافت را به خاندان بنى عامر منتقل سازد . ديديم كه پدرش المنصور باوجود قدرت اراده و بسط سلطه از ماجراجوييهايى اينچنين پرهيز مىكرد ، زيرا به نيروى فراست و دورانديشى و هوشيارى خويش دريافته بود كه بايد از عواقب اينگونه خطركردنها بپرهيزد ؛ حتى براى گرفتن چنان القابى مدتها تلاش و كوشش بهخرج داد . المنصور بن ابى عامر همواره سعى مىكرد اساس خلافت را برجاى گذارد و رسوم و آداب آن را رعايت كند . پسرش عبد الملك المظفر باللّه نيز چنان بود و پاى بهجاى پاى او مىگذاشت . اما عبد الرحمان جوانى سبكسر بود و شتابكار و مغرور و گوتهبين . ابن حيان مىگويد او را شيطان به اين دام افگند تا به كارى كه در عاقبت آن فكر نكرده بود داخل گردد « 4 » .
عبد الرحمان با خليفه مدتى خلوت كرد و دلجوييها نمود و عاقبت خواست خود با او در ميان نهاد . مىگويند او را گفت كه ما از سوى مادر خويشاوند يكديگريم ، زيرا مادر هردو ما از مردم بشكنس ( ناوار ) است . « 5 » و بدين سخن او را قانع نمود .
بعضى مىگويند كسانى را برگماشت تا در گوش خليفه خواندند كه عبد الرحمان مىخواهد كه خليفه او را ولىعهد خود كند و گفته است كه اگر نپذيرد او را خواهم كشت « 6 » . و گويند كه هشام از فقها و علماى قرطبه در اين باب فتوى خواست ، آنان رأى او را تصويب كردند . از كسانى كه در تأييد عبد الرحمان سعى بسيار مىنمودند
هامش
( 4 ) . ابن الخطيب ، اعمال الاعلام ، ص 91 . ابن عذارى ، البيان المغرب ، ج 3 / ص 43 .
( 5 ) . ابن عذارى ، البيان المغرب ، ج 3 / ص 42 .
( 6 ) . ابن عذارى ، البيان المغرب ، ج 3 / ص 39 .