پيروزى در نبرد پلاى به تدبير او بود . ديگر محمد بن عيسى بن ابى عبده و سلمة بن على بن ابى عبده بودند كه هردو در بسيارى از صوائف سردارى سپاه را به عهده داشتند . اين سرداران در سركوبى فتنهها و نجات تخت و دولت سهم بسزا داشتند « 34 » . سردارى سپاه و وزارت را چندى عبد الرحمان بن حمدون بن ابى عبده و عبد اللّه بن محمد بن ابى عبده فرزند سردار بزرگ به عهده داشتند « 35 » . ديگر از وزراى امير عبد اللّه عبد الملك بن عبد اللّه بن اميه بود . مطرف پسر امير عبد اللّه - چنان كه گفتيم - به هنگام حمله به اشبيليه او را به قتل آورد .
سردار بربرى سليمان بن وانسوس كه پيش از اين وزير پدرش بود ، چندى نيز وزارت او را داشت . سليمان خردمندترين و تواناترين وزراى او بود . او را از وزارت عزل كرد ، ولى از آنرو كه به آگاهى و نيكخواهى او نياز داشت بار ديگر به وزارتش بازگردانيد « 36 » .
امير عبد اللّه در كنار اين وزرا و سرداران كه مظهر عصبيت عربى يا بربرى بودند بر موالى و غلامان نيز اعتمادى راسخ داشت . موالى شامى را بر موالى محلى برترى مىداد و اين به پيروى از ترتيبى بود كه پدرش داده بود . از رؤساى غلامان دربار او ريان صاحب الطراز و بدر الوصيف و همكار او افلح بودند . بعدها خواهيم ديد كه چگونه اين غلامان در دربار قرطبه نفوذى فراوان به دست آوردند و در عهد عبد الرحمان الناصر بهجايى رسيدند كه بر هر نفوذى غلبه يافتند . « 37 »
امير عبد اللّه دوازده پسر و سيزده دختر داشت « 38 » . در درون خاندانشاهى در عهد او حوادث چندى رخ نمود كه نام او را در ابرى از تيرگى فروپوشيد . يكى از آنها مرگ پسرانش محمد و مطرف بود . محمد پسر بزرگ و ولىعهد او بود . برادر كوچك مطرف بر او حسد مىبرد و مىپنداشت كه او اولى به ولايتعهدى و سزاوارتر است ، زيرا پدر نيز او را دوست مىداشت و در كارهاى بزرگ به او اعتماد مىورزيد .
مطرف همواره بر ضد برادر توطئه مىكرد و از او بد مىگفت و به همدستى با شورشيان متهمش مىساخت و مىگفت كه با ابن حفصون رابطه دارد ، آنسان كه پدر در كار او
هامش
( 34 ) . ابن حيان ، المقتبس ، ص 29 .
( 35 ) . ابن عذارى ، البيان المغرب ، ج 2 / ص 156 و 157 . اخبار مجموعه ، ص 151 . همچنين المقتبس ، ص 6 .
( 36 ) . ابن الابار الحلة السيراء ، ص 66 و 67 .
( 37 ) . ابن الابار ، الحلة السيراء ، ص 65 . البيان المغرب ، ج 2 / ص 153 .
( 38 ) . ابن عذارى در البيان المغرب نام پسران و دختران امير عبد اللّه را آورده است . ج 2 / ص 156 .