تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
هشام متهم شد كه بر ضد برادر توطئه مىكند . امير عبد اللّه او را بگرفت و در سال 284 ه حكم اعدامش را داد . اما قاسم را بگرفت و به زندان فرستاد . سپس كسى را برگماشت تا زهر در طعامش كرد و به قتلش آورد . همچنين گروهى از اكابر بنى اميه و دولتمردان را به زندان كرد و بعضى را نيز بكشت . اين حوادث خونين بر اخلاق و سيرت او لكهء ننگى است كه زهد و پارسايى و خيرخواهى او نتوانست آن را بزدايد . فيلسوف ابن حزم اين خونريزيهاى او را سخت نكوهش كرده و ابن حيان و ديگر مورخان اندلس به قول او استشهاد نموده‌اند . ابن حزم گويد : « امير عبد اللّه خونريز بود و براى جان كس ارزشى قائل نبود . با آنكه اظهار پاكدامنى مىكرد بر ضد برادر خود منذر - با آنكه او را بر ديگران ترجيح مىنهاد - توطئه كرد . حجام را گفت تا تيغ رگزنى را زهرآگين كند و با آن رگش را بزند . و اين به هنگامى بود كه لشكر خود را در برابر لشكر ابن حفصون فرود آورده بود . سپس پسران خود را يكى پس از ديگرى به شمشير كشت . يكى محمد پدر خليفه الناصر لدين اللّه بود و يكى مطرف كه با محمد دشمنى مىورزيد . سپس دو برادر خود را كشت : هشام را به شمشير و برادر ديگر خود قاسم را به زهر . » « 41 » در روايتى صفات و سجايا و اخلاق امير عبد اللّه با اين عبارات آمده است : « او را صالح‌ترين خلفاى بنى اميهء اندلس مىشمردند . مىگفتند روشش از همه نيكوتر و معرفتش بيشتر و ديانتش كاملتر است . ولى به سبب كشمكشها و فتنه‌ها كه در ايام او بود روزگارش تيره بود ، چنان كه مجبور شد در زير نقاب پرهيزگارى به رياكارى روى آورد . امير عبد اللّه بخيل بود و بخل در طبيعت او بود . با اين همه اين گونه صفات چيزى از قدر و منزلت او نمىكاهد . » « 42 » ابن حيان مىافزايد : « چون به خونريزى اهميتى نمىداد و بىدرنگ فرمان قتل مىداد ، ديندارىاش ناديده مىماند . او دو پسر و دو برادر خود را كشت و نيز همهء بازماندگان و رعاياى آنان را قتل‌عام كرد . اين خونريزى را علتى جز بدگمانى و سوءظن نبود . » « 43 »
هامش
( 41 ) . رجوع كنيد به ابن حزم ، نقط العروس ، ص 78 و 79 . ابن حيان ، المقتبس ، ص 41 و 112 . ابن الابار ، الحلة السيراء ، ص 69 . ابن عذارى ، البيان المغرب ، ج 2 / ص 160 و 161 . ( 42 ) . ابن حيان به نقل از عيسى بن احمد الرازى در المقتبس ، ص 33 . ابن عذارى ، البيان المغرب ، ج 2 / ص 160 . ( 43 ) . ابن حيان ، المقتبس ، ص 39 .