همچنين هدايا و اموالى نيز براى او ارسال داشت با نامهاى طولانى كه او را به همپيمانى خود ترغيب مىكرد . در آن نامه آمده بود : « اما بعد . ما را خبر رسيد كه تو در ساحل المنكب فرود آمدهاى و جمعى نزد تو گرد آمدهاند . مشتى دزدان و نابكاران و غداران به تو گرايش يافتهاند . اينان پيمان و سوگند مؤكد خود را شكستهاند و به خدا و به ما دروغ گفتهاند و من از خداى جل علا يارى مىجويم تا آنان را براندازم .
اينان در نزد ما زندگى مرفه و خوشى داشتند ولى همهء نيكيهاى ما را در حق خود ناديده گرفتند و امن راحت خود دادند و بيم و وحشت خريدند و به نقض عهد روى آوردند و خدا بر اعمال ايشان آگاه است . اگر تو خواستار مال و فراخى در معيشت باشى ما از هركس ديگر سزاوارتريم كه به او پناه برى . من تو را در كنف حمايت خود جاى مىدهم و حق خويشاوندى به جاى مىآورم . اگر خواهى نزد ما بمان ، و گرنه به هر جاى كه خواهى مكان گير . من با تو پيمان مىبندم كه تو را در حمايت خود نگه خواهم داشت و عهد مىكنم كه نه خود به تو غدر كنم و نه پسر عم من صاحب افريقيه و نه ديگرى . . . » . عبد الرحمان از اين سخنان فريفته نشد و به پيشنهادهاى او گوش فرانداد و رسولانش را بازگردانيد . مردى كه آرزوى حكومت بر سراسر اندلس را در دل مىپروراند ، چگونه به اين اندك رضا دهد « 13 » ؟ آوازهء ورود او هر روز دور تر مىرفت . و بر شمار يارانش افزوده مىشد . پس با ياران خود از طرش به ريه رفت . عامل ريه عيسى بن مساور با او بيعت كرد . سپس به شذونه رفت . عامل شذونه علقمة بن غياث اللخمى نيز دست بيعت به او داد . آنگاه به اشبيليه درآمد . بزرگ شهر ابو الصباح بن يحيى اليحصبى زعيم يمنيان با او بيعت نمود . در اثناى اين گردشها جمع كثيرى از مردم و سپاهيان بر او گرد آمدند ، چنان كه در اشبيليه سه هزار سوار در اختيار داشت . سراسر مغرب اندلس زير دعوت او درآمد . و از هر سو متطوعه بيامدند از مضريها و يمنىها و مردم شام . چون ديد بهجايى رسيده كه مىتواند با يوسف بن عبد الرحمان پنجه درافكند لشكر خود به سوى قرطبه در حركت آورد . اين واقعه در آغاز ماه ذوالحجهء سال 138 ه / اوايل سال 756 م بود .
هامش
( 13 ) . البيان المغرب ، ج 2 / ص 47 . اخبار مجموعه ، ص 79 و 80 .