سرنوشت خلافت اموى ، در اين روزگاران بازيچهء دست تقدير بود و با حوادثى دست به گريبان بود كه مجال توجه به حوادث اندلس را به او نمىداد و خود نيز نمىخواست كه درگير حوادث آن سرزمين دوردست شود . يوسف نيز خود را نيازمند به مراجعه يا تصويب حكومت دمشق نمىديد . چنان اتفاق كرده بودند كه فرمانروايى ميان يمنيان و مضريان به تناوب باشد و يوسف سالى درنگ كرد و حكومت به يمنيان نرسيد . ولى مضريان كه صميل بن حاتم در رأس آنها بود مرجع فرمانروايى و رياست بودند و هيچ در اين انديشه نبودند كه يمنيان به هر صورت كه شده زمام حكومت را بر دست گيرند . همچنين يوسف بن عبد الرحمان نيز پس از آنكه به امارت رسيد هرگز تن درنمىداد كه به اختيار خود از كرسى فرمانروايى فرود آيد ، بلكه از همان آغاز همهء مراكز قدرت را زير سلطهء خود درآورد . نخست ريه را از يحيى بن حريث الجذامى يكى از زعماى يمنيان بستد . يحيى بن حريث از رقباى يوسف بود در امارت . ريه را به اقطاع او داده بود تا موافقتش را جلب كند . چون ريه را از او گرفت قوم او - يمنيان - بشوريدند و گرد او را گرفتند . در اين هنگام ابو الخطار امير معزول هم كه بر صحنهء حوادث منتظر فرصت بود ، - چنان كه گفتيم - در باجه مىزيست ، در مغرب اندلس . چون از امارت يافتن يوسف بن عبد الرحمان و خروج ابن حريث خبر يافت تا دست به كارى زند در جنبش آمد . ابن حريث با او به گفتگو پرداخت ولى ميانشان توافقى حاصل نشد ، زيرا هريك خود را براى رياست پيشنهاد مىكرد . تنها در يك مسئله متفق بودند آن هم قتال با يوسف بن عبد الرحمان . هريك از آن دو ياران خود را گردآورد و عازم قرطبه شدند . يوسف و صميل نيز مضريان را به حركت درآوردند . هردو گروه براى قتال بسيج نيرو كرده بودند . در شقنده نزديكى قرطبه - در سال 130 ه / 747 م - جنگى هولناك درگرفت كه راويان اندلسى در وصف آن سخنان مبالغتآميز گفتهاند ، از جمله آنكه : « در مشرق و مغرب عالم چنان جنگى كه به راستى مردانش آنهمه جلادت و رشادت و پايدارى به خرج دهند به وقوع نپيوسته بود . گاه آنقدر پاى مىفشردند كه سلاحهايشان مىشكست . آنگاه موى سر يكديگر را مىگرفتند و مىكشيدند و مشت بر يكديگر مىزدند يا بر گردن هم مىآويختند . » « 4 » مدتى جنگ بر دوام بود تا يك روز مضريان به ناگاه بر سپاه يمنيان حمله
هامش
( 4 ) . المقرى از ابن حيان ، نفح الطيب ، ج 2 / ص 61 .