( 1 ) و امارت محمد بن ابو بكر عزل قيس بن سعد از مصر
چنين گويد كه : على بن أبي طالب ( ع ) محمد بن ابى بكر را به مصر فرستاد و قيس بن سعد را عزل كرد . على براى مردم مصر نامهاى نوشت و آن را به محمد بن ابى بكر داد . چون محمد به مصر در آمد ، بر قيس وارد شد . قيس از او پرسيد كه : چه سبب را كه خاطر امير المؤمنين از من رنجيده است ؟ چه چيز نظر او را به من ديگرگون كرده ؟ بايد ميان من و او كسى فتنه انگيخته باشد . محمد گفت : نه . در اينجا قدرت ، قدرت توست - ميانشان خويشاوندى بود ، يعنى قريبه دخت ابو قحافه و خواهر ابو بكر صديق زوجهء قيس بود . قيس شوى عمهء محمد بن ابى بكر بود - قيس گفت : نه به خدا سوگند ، با تو حتى يك ساعت هم در اينجا نخواهم ماند و از اينكه على ( ع ) عزلش كرده بود سخت به خشم آمد و از مصر رهسپار مدينه شد و به كوفه نزد على نرفت .
قيس بن سعد در عين شجاعت مردى بخشنده بود . على بن محمد بن ابى سيف از هشام ابن عروه و او از پدرش براى من نقل كرد كه قيس چون از مصر بيرون آمد بر سر راه خود در بلقين بر خانوادهاى گذشت و در ميان آنان فرود آمد . صاحبخانه شترى كشت . و نزد او و همراهانش آورد و گفت : از آن شما . فردا نيز شترى كشت قضا را باران مىباريد و قيس و ياران مجبور بودند كه در آنجا بمانند . روز سوم نيز شترى كشت و نزد آنان فرستاد و گفت : از آن شما .
سپس ابرها پراكنده شدند قيس آهنگ سفر كرد . بيست جامه از جامههاى مصرى و چهار هزار درهم به زن او داد . و گفت چون شوى تو آمد اين جامهها و درهم به او ده . و خود بيرون آمد .
ساعتى بعد مرد صاحبخانه سوار بر اسب خود را به او رسانيد با نيزهء آخته در دست و جامهها و درهمها در پيش . گفت : اى مردان جامهها و درهمهاى خود را بگيريد . قيس گفت : اى مرد بازگرد . كه ما چيزى را كه بخشيدهايم پس نمىگيريم .
مرد گفت : شما را به خدا سوگند ، آنها را بستانيد . قيس در شگفت شد و گفت : مگر نه آنكه ما را اكرام كردى و به خوبى ميزبانى نمودى ، اين پاداش خدمت توست . و آنچه ما دادهايم چيزى در خور آن اكرام نيست . مرد گفت : ما از مهمان و مسافر بهاى ميزبانى خويش نمىگيريم و به خدا سوگند كه من هرگز چنين نخواهم كرد .
قيس گفت : حال كه نمىخواهد قبولش كند ، از او بازپسش گيريد . به خدا سوگند كه كسى از عرب بر من فضيلت نيافت مگر اين مرد .
( 2 ) و نيز گويد كه ابو منذر گفت كه قيس در راه به مردى از قبيلهء بلىّ رسيد كه او را اسود مىگفتند . قيس بر او فرود آمد و آن مرد اكرامش كرد . چون آهنگ سفر كرد . چند جامه و چند درهم نزد زنش نهاد . وقتى كه مرد بازگرديد ، زن آن جامهها و درهمها به او داد . آن مرد خود را به قيس رسانيد و گفت : من مهمانى فروش نيستم . به خدا سوگند اگر آنچه دادهايد بازپس نگيريد . شما را با اين نيزهام مىكشم . قيس گفت : واى بر شما آنها را از او بگيريد .