و به حال خود رهايشان كنم تا ببينند كه كار مردم به كجا مىكشد . من هم صلاح در آن ديدم كه دست از ايشان بدارم و در بيعت گرفتن از ايشان شتاب نكنم و در اين ميان با آنان مهربانى كنم باشد كه خدا دلهايشان به ما مايل كند و آنان را از گمراهيشان برهاند . ان شاء اللّه و السلام .
عبد اللّه بن جعفر ، على ( ع ) را گفت : يا امير المؤمنين ، مىترسم كه اين كار از نشانههاى اتهام او باشد . اگر اين عمل او بپذيرى و آنها را به حال خود گذارى تا از بيعت اعتزال جويند ، كار بالا خواهد گرفت و از آن فتنهها زاده خواهد شد ، زيرا در ديگر جايها هم بسيارى از كسانى كه بايد با تو بيعت كنند دست از بيعت بدارند به اين بهانه كه مىخواهند بدانند سرانجام كارها چه خواهد شد . پس فرمان به قتالشان ده .
( 1 ) على ( ع ) به قيس بن سعد نوشت :
بسم اللّه الرحمن الرحيم اما بعد ، بر سر آن قوم كه از آنان ياد كردى لشكر ببر اگر در امر بيعت با همهء مسلمانان شركت كردند ، كه هيچ و گرنه با آنان نبرد كن . و السلام .
چون نامهء على ( ع ) به قيس بن سعد رسيد ، خوددارى نتوانست و در حال نامهاى به امير المؤمنين نوشت :
اما بعد ، يا امير المؤمنين در شگفتم از تو كه مرا به جنگ با قومى فرمان مىدهى كه دست تعرض از تو بازداشتهاند و در صدد فتنهانگيزى هم نيستند . يا امير المؤمنين ، حرف مرا بشنو و دست از آنان بدار . رأى صواب اين است كه ايشان را به حال خود واگذارى يا امير المؤمنين .
و السلام .
چون نامهء قيس بن سعد رسيد ، عبد اللّه بن جعفر گفت : يا امير المؤمنين محمد بن ابى بكر را به مصر بفرست تا تو را كفايت كند و قيس را عزل كن . به خدا سوگند شنيدهام كه قيس گفته است كه : « آن فرمانروايى كه جز به كشتن مسلمة بن مخلّد راست نيايد فرمانروايى ناستودهاى است . به خدا سوگند دوست ندارم فرمانروايى سرزمينهاى شام و مصر را به من دهند و مجبور باشم ابن مخلّد را بكشم » .
عبد اللّه بن جعفر برادر مادرى محمد بن ابى بكر بود [ 159 ] . دوست مىداشت كه او نيز در شمار فرمانروايان در آيد .
الغارات ( فارسي ) — صفحة 79
مساهمون: إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي
ص٧٩