تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغارات ( فارسي ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
تو را لحظه‌اى از نظر دور ندارد و براى تو حدى قرار داده كه تو از آن نتوانى گذشت ( 1 ) چه زود به آن مانع برسى و چه زود آن طلبكار در تو رسد . بدان كه اين جهان كه جايگاه من و توست زوال پذيرد و آن جهان كه به سوى آن مىرويم باقى است . چه از آن ما را خير رسد و چه شر . ما از خدا خير مىطلبيم و از شر به دو پناه بريم . ابو بكره اين بگفت و ساعتى خاموش نشست . معاويه گفت : اى ابو بكره ديدار ما به اينجايت كشانده يا نيازى به ما دارى ؟ گفت : نه به خدا ، سخن باطل نگويم ، نيازى پيش آمده كه به دست تو بر مىآيد . گفت : نياز خود بگوى كه دوست داريم تو را خوشدل سازيم . گفت : مىخواهم برادرم زياد را امان دهى . گفت : او از هر گزندى به جان ايمن است . ولى اموال فارس در نزد اوست و آن خراج مسلمانان است و آن را براى او نگذارند . زيرا نشايد حقوق مسلمانان را نزد كسى چه دور و چه نزديك رها كرد . ابو بكره گفت : زياد نمىخواهد كه آن اموال به او صلح كنى و معتقد است كه هر چه از حقوق مسلمانان در دست اوست بايد بپردازد و معتقد است كه خوردن مال مسلمانان بر او حلال نيست . معاويه پرسيد كه آن مال چه مبلغ است . ابو بكره گفت : پنج هزار . معاويه گفت : امانش دادم و به همان راضى شدم . ابو بكره گفت : به بسر بن ابى ارطاة بنويس تا پسران برادرم را كه حبس كرده است آزاد كند . معاويه به بسر نوشت : « اما بعد ، ابو بكره نزد من آمده و براى برادر خود امان خواسته و مقرر شد به هر مقدار از اموال كه در دست اوست با او مصالحه شود . اكنون كه به نزد تو مىآيد پسران برادرش را آزاد كن . و السلام . » وليد بن هشام گويد : بسر به مشرق بلاد عرب روى نهاد تا از دريا گذشت و به فارس در آمد و قصد زياد داشت . زياد در دژ پناه گرفت . در اين هنگام على بن ابى طالب ( ع ) شهيد شده بود . بسر به بصره بازگرديد و بر منبر شد و از على ياد كرد و گفت : شما را به خدا سوگند . آيا مىدانيد كه على كافر بود و منافق ؟ مردم خاموش ماندند . بسر سخن خود تكرار كرد و گفت : شما را به خدا ، نمىدانيد ؟ ابو بكره بر خاست و گفت : حال كه ما را به خدا قسم مىدهى نمىدانيم كه او كافر يا منافق بوده . بسر فرمان داد او را در هم كوبند آنسان كه نزديك بود كشته شود . بنى سيد - از بنى ضبه - بر جستند و او را برهانيدند . بسر به زياد نوشت كه يا نزد من آى يا فرزندانت را مىكشم . زياد پاسخ داد . نه ، نمىآيم . به خدا سوگند كه تو بر من دست نخواهى يافت هر چند فرزندان مرا هم بكشى و حال آنكه آنان خردسال‌اند و بىگناه . ابو بكره بر مركب خود سوار شد و به كوفه آمد ، معاويه در كوفه بود و به نزد معاويه رفت و گفت : اى معاويه با تو چنين بيعت كرديم كه كودكان را بكشى ؟ معاويه گفت : كدام كودكان ؟
الغارات ( فارسي ) — صفحة 235 | إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي / عبد المحمد آيتى