تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغارات ( فارسي ) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤
بيعت كرد در اين هنگام بسر بن ابى ارطاة فرمانده مقدمهء لشكر او بود . ( 1 ) چون حسن ( ع ) بيعت كرد معاويه كارگزاران خود را معين نمود . پس مغيرة بن شعبه را امارت كوفه داد . مغيره دوازده شب پيش از اين از طايف به كوفه آمده بود و عتبة بن ابى سفيان را به بصره فرستاد . عبد اللّه بن عامر بر خاست و معاويه را گفت : يا امير المؤمنين ، عثمان هلاك شد و من عامل بصره بودم و على مرا عزل كرد من مال و ودايع خويش نزد مردم نهاده‌ام اگر مرا امارت بصره ندهى مالى كه در دست مردم دارم از دستم مىرود . چون اين بگفت معاويه او را امارت بصره داد . و او به بصره رفت . معاويه بسر بن ابى ارطاة را با لشكرى همراه او كرد . چون ابن عامر به بصره در آمد بر منبر شد و گفت : « سپاس خداى را كه كار امت به صلاح آورد و همگان همرأى گردانيد و انتقام خونى را كه از ما ريخته بود بستد و ما را در برابر رنجى كه از دشمن به ما مىرسيد كفايت كرد . اكنون مردم در امن و امان غنوده‌اند . در دل ما از كس كينه‌اى نيست و كسى را به جاى ديگرى مؤاخذت نكنيم . » سپس بسر بر پلهء دوم منبر قرار گرفت و به آواز بلند ندا داد كه هر كس نيايد و بيعت كند ذمّه خدا از او برئ است و بدانيد كه خدا انتقام خون عثمان را طلب كرد . پس قاتلان او را بكشت و كار را به اهلش سپرد . مردم از هر سو بيامدند و بيعت كردند . زياد بن عبيد در فارس كارگزار على بود . شنيده‌ايم كه معاويه در زمان على ( ع ) به او نامه نوشت و او را به نزد خود خواند و تهديدش كرد و زياد نيز چنان كه برخى از بصريان نوشته‌اند باب مكاتبت با او بگشود . ( 2 ) نامهء معاويه چنين بود : « اما بعد ، نامه‌ات رسيد . سوگند به خدا اگر زنده بمانم سزاى تو خواهم داد . » و نامهء زياد بن عبيد به معاوية بن ابى سفيان چنين بود : « اما بعد ، نامهء تو اى باقيماندهء احزاب و اى پسر اساس نفاق و اى فرزند هند جگرخوار به من رسيد . آيا در حالى كه پسر عمّ رسول اللّه ( ص ) با هفتاد هزار مرد جنگى شمشير زن ، ميان من و تو قرار گرفته مرا تهديد مىكنى ؟ سوگند به خدا اگر آهنگ من كنى شمشير مرا خونچكان خواهى يافت . » بازمىگرديم به ماجرا . چون زياد از آمدن عبد اللّه بن عامر به امارت بصره خبر يافت به يكى از دژهاى فارس كه امروز آن را قلعهء زياد گويند روى نهاد . بسر پسران زياد را يعنى عبيد اللّه و سالم و محمد را بازداشت . عمّشان ابو بكره از بصره بيرون آمده به نزد معاويه رفت چون معاويه را چشم بر او افتاد گفت : ابو بكره براى اصلاح كار برادرش به نزد ما آمده . و نيز گويند كه چون ابو بكره بر معاويه داخل شد گفت : سلام بر تو يا امير المؤمنين و رحمت و بركات خدا . اى معاويه از خداى بترس و بدان كه هر روز و شب كه بر تو مىگذرد از تو كاسته شود و تو هر چه بيشتر از دنيا دور گردى و به آخرت نزديكتر شوى . به دنبال تو طلبكارى است كه