دوست بدار كسى را كه او را دوست بدارد ( 1 ) و دشمن باش هر كس را كه با او دشمنى كند . جوان گفت : در حالى كه تو با دشمن على ( ع ) دوستى مىكنى و با دوست او دشمنى . بعضى از حاضران آن جوان را سنگباران كردند و ابو هريره از مسجد بيرون آمد و ديگر به مسجد بازنگرديد تا از كوفه برفت .
و اما خبر زياد : او به معاويه پيوست و صلح خود با او كامل كرد و پس از آنكه معاويه او را برادر خود خواند و به پدر خود ابو سفيان ملحق نمود ، بازگرديد و او را بعد از مغيرة بن شعبه امارت كوفه داد .
بسر در بصره ماند تا اموال عبد اللّه بن عامر را به تمامى از مردم بستد . و به نزد معاويه آمد .
روزى او و عبيد اللّه بن عباس - بعد از صلح امام حسن - نزد معاويه نشسته بودند . ابن عباس معاويه را گفت : تو اين مرد بىرحم دور از شفقت را فرمان دادى كه دو پسر مرا بكشد ؟ معاويه گفت : نه چنين فرمانى دادهام و نه چنين چيزى خواستهام . بسر خشمگين شد و شمشير خويش بر زمين انداخت و گفت : تو اين شمشير به گردن آويختى و گفتى مردم را با آن فروكوب تا اكنون به اين مقام رسيدهاى . اكنون مىگويى نه چنين چيزى مىخواستهام و نه به آن فرمان دادهام .
معاويه گفت : شمشيرت را برگير . به جان خودم قسم ، هنگامى كه شمشيرت را در برابر مردى از بنى عبد مناف كه ديروز بچههايش را كشتهاى مىافكنى ديگر هيچ كار از دستت برنيايد .
عبيد اللّه بن عباس گفت : پندارى او را به انتقام خون پسرانم خواهم كشت ؟ يكى از فرزندان عبيد اللّه بن عباس كه در مجلس حاضر بود گفت : ما به انتقام خون آن دو جز يزيد و عبد اللّه پسران معاويه را نخواهيم كشت . معاويه خنديد و گفت : يزيد و عبد اللّه چه گناهى كردهاند ؟
عبيد اللّه بن عباس از برادرش عبد اللّه بن عباس به سال كمتر بود . كتاب الغارات با حذف زيادات و تكرارات به پايان آمد . و الحمد للّه وحده و صلى اللّه على سيدنا محمد و آله الطيبين الطاهرين .
الغارات ( فارسي ) — صفحة 237
مساهمون: إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي
ص٢٣٧