( 1 ) ابو ودّاك گويد : زرارة بن قيس شاذى نزد على ( ع ) آمد و او را از شمار لشكر بسر خبر داد .
على ( ع ) بر منبر رفت و حمد و ثناى خداوندى به جاى آورد ، سپس گفت :
« اما بعد ، اى مردم ، سر آغاز پراكندگى شما و ابتداى نقصان شما از زمانى بود كه خردمندان و اهل رأى از ميان شما رفتند . آنان كه اگر چيزى مىگفتند راست مىگفتند و عادلانه و چون آنان را به يارى مىخواندم اجابت مىكردند . من شما را بارها و بارها ، در نهان و آشكار ، در شب و در روز ، در بامداد و شامگاه فراخواندم نه تنها به دعوت من پاسخ نداديد كه هر چه بيشتر پراكنده شديد و رو در گريز نهاديد . آيا اندرز و دعوت به هدايت و حكمت شما را سود نمىكند ؟
من نيك مىدانم كه چه چيز شما را به صلاح مىآورد و كژيتان را راستى مىبخشد . ولى من - به خدا سوگند - نمىخواهم با به فساد كشيدن خويش شما را به صلاح آورم . اندكى مرا واگذاريد ، گويى مردى را مىبينم كه بر سر شما مىآيد كه محرومتان مىدارد و شكنجهتان مىدهد ، خداوند هم او را عذاب مىكند آنچنان كه او شما را عذاب مىكند . هرآينه اين ذلت و خوارى مسلمانان است و هلاك دين است كه پسر ابو سفيان اراذل و اشرار را فراخواند و آنان پاسخش دهند و من شما را كه مردمى افاضل و اخيار هستيد فراخوانم و شما تن زنيد و استنكاف ورزيد . اين عمل ، عمل پرهيزگاران نيست . بسر بن ابى ارطاة رهسپار حجاز شده ، اين بسر مگر كيست ؟ خدايش لعنت كناد . بايد كه جمعى از شما آمادهء پيكار شوند تا او را از كشتار و تاراجش بازدارند . همهء سپاه او ششصد تن است يا اندكى بيشتر . »
مردم مدتى دراز همچنان خاموش ماندند و هيچ نگفتند . على ( ع ) گفت : شما را چه مىشود ؟ آيا لال شدهايد كه سخن گفتن نتوانيد .
مسافر بن عفيف گويد : ابو بردة بن عوف ازدى [ 98 ] بر خاست و گفت : يا امير المؤمنين اگر تو خود رهسپار پيكار شوى با تو مىآييم . على ( ع ) گفت : بار خدايا ! اينان چه مىگويند . از چه روى سخن درست بر زبان نمىآورند ؟ آيا براى كارى اينچنين بايد من از شهر بيرون آيم . براى اين كار يكى از سواران دليرتان را كه بدان رضا دهيد كافى است . شايسته نيست كه من كار لشكر و امور ملك و بيت المال و جمعآورى خراج و داورى در ميان مسلمانان و نظر در حقوق مردم را رها كنم و با يك دسته از سواران در پى يك دسته ديگر از اين بيابان به آن كوه و از آن كوه به اين بيابان در تاختوتاز آيم . به خدا اين انديشهاى ناپسند است . به خدا سوگند اگر نه اين بود كه اميد در آن بستهام كه روزگارى بار ديگر با ايشان ( سپاه معاويه ) رو به رو شوم هرآينه پاى در ركاب مىكردم از ميان شما مىرفتم و هرگز - تا باد شمال و جنوب مىوزد - ياد از شما نمىكردم زيرا دورى از شما مرا راحت جان است و آسايش تن .
جارية بن قدامهء سعدى - رحمه اللّه - بر خاست و گفت : يا امير المؤمنين ، خدا تو را از ما نستاند ، خدا ما را به فراقت مبتلا نكند . من آمادهء پيكار آن قوم هستم ، مرا روانه دار . على ( ع ) گفتش : بسيج كن كه تا مىدانم تو مردى خجسته سيرت بودهاى وهب بن مسعود هم بر پاى
الغارات ( فارسي ) — صفحة 226
مساهمون: إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي
ص٢٢٦