تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغارات ( فارسي ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
ندا در دهد كه مردم همگى در امانند مگر كسى كه متعرض كار ما و سلطهء ما شود . آمدن او يك روز پيش از روز ترويه بود . چون چنين شد قريش و انصار و آن گروه از صحابه و صالحان ميان دو طرف به آمد و شد پرداختند و خواستند كه مصالحه كنند و هر دو طرف از اين صلح خوشدل شدند . ( 1 ) اما قثم بن عباس به مردم مكه و نيكخواهى آنان اعتماد نداشت ، اما يزيد بن شجره مردى پارسا بود و نمىخواست در حرم كعبه از او شرى زايد . عمرو بن محصن گويد : يزيد بن شجره بر خاست و حمد و ثناى حق به جاى آورد ، سپس گفت : « اما بعد ، اى ساكنان حرم و اى كسانى كه به حج آمده‌ايد ، مرا فرستاده‌اند كه بر شما در نماز امامت كنم و نماز جمعه بگزارم و امر به معروف و نهى از منكر كنم . ديدم كه والى اين شهر از آمدن ما در رنج است و نمىخواهد با ما نماز بخواند و ما نيز از نماز گزاردن با او كراهت داريم . اگر مىخواهد نه او در نماز امامت كند و نه ما و مردم مكه را واگذاريم تا يكى را اختيار كنند و در نماز به او اقتدا نمايند . اگر او از اين پيشنهاد سرباززند ، ما نيز سر بازخواهيم‌زد . به خدايى كه جز او خدايى نيست ، اگر بخواهم بر مردم نماز مىگزارم و او را و همه يارانش را كه از او دفاع مىكنند دستگير مىكنم و به شام مىبرم . به خدا سوگند نمىخواهم كه حرمت اين حرم را بشكنم . » سپس يزيد بن شجره ، نزد ابو سعيد خدرى آمد و گفت : خدايت رحمت كناد ، اين مرد را ملاقات كن و او را بگوى كه هم من از نماز كنار مىجويم و هم تو بجوى . مردم مكه را واگذار تا هر كه را مىخواهند به امامت نماز خويش بر گزينند . به خدا سوگند اگر بخواهم تو را و ايشان را به شام گسيل دارم ولى آنچه مرا به سخنى واداشت كه شنيدى جز خشنودى خداى و نگهداشت حرمت حرم او نبود زيرا اين كار به پرهيزگارى نزديكتر است و پايانى بهتر دارد . ( 2 ) ابو سعيد او را گفت : مردى از مردم شام نديده‌ام كه گفتارش از تو به صواب نزديكتر باشد و انديشه‌اش بهتر از انديشهء تو . ابو سعيد به نزد قثم رفت و گفت : نمىبينى كه خدا چه نيكى بزرگى در حق تو نمود ؟ و آنچه رفته بود بگفت . پس هر دو از امامت نماز كناره جستند و مردم شيبة بن عثمان را بر گزيدند و او نماز به جاى آورد . چون مردم حج خويش بگزاردند يزيد بن شجره به شام بازگرديد . در اين حال سپاه على ( ع ) در رسيد . و دانستند كه به شام بازگشته است . سردار سپاه معقل بن قيس بود از پى او راند . و زمانى به او رسيد كه از وادى القرى هم رفته بود . چند نفرى را اسير كردند و هر چه با آنان بود گرفتند و نزد امير المؤمنين ( ع ) بازگشتند . على ( ع ) اسيران را فديهء اسيرانى كه از ياران او در نزد معاويه بود قرار داد و آنها را آزاد نمود . امير المؤمنين ( ع ) مردم كوفه را گفت : مىبينم كه اين قوم - يعنى شاميان - بر شما چيره