تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغارات ( فارسي ) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩

( 1 ) حملهء يزيد بن شجرهء رهاوى بر مردم مكه و رويارويى معقل بن قيس رياحى رحمة اللّه عليه با او

جابر بن عمرو بن قعين گويد : معاويه يزيد بن شجرهء رهاوى را فراخواند و گفت : رازى را با تو در ميان مىنهم مبادا كسى را از آن آگاه كنى تا زمانى كه از همهء سرزمين شام بيرون روى تو را بر سر ساكنان بيت اللّه و حرم خدا و خاندان و عشيرهء خود كه از ميان آنان بيرون آمده‌ام - آن سان كه جوجه از تخم مرغ بيرون مىآيد - مىفرستم . والى آنجا مردى است از قاتلان عثمان و از كسانى كه خون او بر زمين ريخته . انتقام از او سبب شفاى دل ما و دل تو و نزديكى به خدا شود . پس در حركت آى - خدايت بركت دهاد - تا در مكه فرود آيى در آنجا مردمى را كه براى حج آمده‌اند خواهى ديد . آنها را به اطاعت و پيروى ما دعوت كن . اگر اجابت كردند ، دست از آنان بدار و از آنان بپذير . و اگر رخ برتافتند به زبان با آنان محاجّه كن ولى به جنگ مپرداز تا آنچه گفته‌ام كه به آنان بگويى گفته باشى . زيرا آنان اصل و عشيرهء من هستند و من خواهان بقاى ايشانم و بركندنشان را خوش ندارم . سپس بر مردم نماز بخوان و امور حج را بر عهده گير . يزيد بن شجرهء رهاوى معاويه را گفت : كه من به جايى كه مرا مىفرستى نخواهم رفت تا آنگاه كه سخن من بشنوى و نياز مرا برآورى . معاويه گفت : چنين باد ، اكنون هر چه بايد بگويى بگوى . يزيد بن شجره گفت : سپاس و ستايش خدايى را كه سزاوار سپاس و ستايش است و شهادت مىدهم كه خدايى جز اللّه پروردگار جهانيان نيست . و محمد ( ص ) بندهء او و پيامبر اوست . اما بعد ، تو مرا به سوى قوم خدا و مجمع صالحان مىفرستى ، اگر مىپسندى كه به سوى آنها روم و با آنها بدان گونه رفتار كنم كه خود مىپسندم و كارى كنم كه در آن اميد پيوستن آنها به تو باشد كه خواهم رفت ، و اگر مىخواهى كار من ستم بر مردم و كشتن آنها و ايجاد خوف در دل بىگناهان - باشد و هيچ عذرى از هيچ كس نپذيرم ، اين كار از من نيايد و ديگرى را نامزد آن نماى .