( 1 ) معاويه گفت : به راه خود رو كه خدايت راه بنمايد كه از راه و روش تو خشنودم .
يزيد بن شجره مردى عابد و خداى ترس بود . ولى عثمانى بود و در جنگ صفين با معاويه بود . از دمشق بيرون آمد شتابان . بزرگان دمشق كه مشايعتش مىكردند و در حق صحابه دعاى خير مىنمودند ، و از او مىپرسيدند به كجا مىروى ؟ و او مىگفت : به زودى - اگر خدا خواهد - خواهيد دانست . و چون بدين پاسخ راضى نشدند ، گفت : سبحان اللّه « آدمى از شتاب آفريده شده » حال پنداريد كه دانستيد . سپس راه خويش در پيش گرفت و گفت :
« بار خدايا ، اگر مقرر كردهاى كه ميان اين لشكر كه به صوب مكه مىرود و ميان اهل حرمت كه اين لشكر را به سوى آنها فرستادهاند ، جدالى درگير شود ، مرا از آن بركناردار . كه من از جنگ با كسانى كه در قتل عثمان خليفهء مظلوم شريك شدند ، و جنگ با كسانى كه او را واگذاشتند يا در اطاعت او در نيامدند و حرمتش نگه نداشتند باك نداشتهام و ندارم ولى از جنگ در حرم تو كه حرمت آن را بر ما مقرر داشتهاى مىترسم . »
پس يزيد بن شجره براند و حارث بن نمير تنوخى را بر مقدمه بفرستاد ، اينان برفتند تا به وادى القرى رسيدند و از آنجا رهسپار جحفه شدند و رفتند تا در دهم ذى الحجّه به مكه در آمدند .
عباس بن سهل بن سعد انصارى گويد : قثم بن عباس بن عبد المطلب شنيد كه آنان به مكه نزديك مىشوند و هنوز از جحفه بيرون نيامده بودند . قثم عامل على ( ع ) در مكه بود و اين سال ، سال 39 هجرى بود . قثم مردم مكه را گرد آورد و براى ايشان سخن راند . حمد و ثناى بارى تعالى به جاى آورد ، سپس گفت :
« اما بعد ، لشكرى عظيم از شام بر سر شما مىآيد . اگر بر طاعت و بيعت خود وفا داريد برخيزيد و بسيج كنيد تا به مقابله رويم و اگر نه ، هر چه در دل داريد بگوييد و مرا نفريبيد زيرا فريب انديشه را مىميراند و صاحب رأى را بر زمين مىزند » . مردم زمانى خاموش ماندند و هيچ نگفتند . قثم گفت : آرى ، آنچه در دل داشتيد بيان كرديد و خواست كه به زير آيد . شيبة ابن عثمان گفت : - خدايت بيامرزد - اى امير انديشهء بد به ما مبر و گمان بد مكن . ما بر طاعت و بيعت خويش پايبنديم و تو امير ما و پسر عمّ خليفهء ما هستى . اگر ما را بخوانى پاسخت گوييم و اگر فرمان دهى فرمانت بريم ولى به قدر طاقت و توانمان . پس قثم ستوران خويش بياورد و بار خود بر آن نهاد و خواست كه از مكه كنارى گيرد .
عباس بن سهل بن سعد گويد : ابو سعيد خدرى آمد و پرسيد كه قثم كجاست ؟ و ميانشان دوستى بود . گفتند : ستوران خود آورده و بار بر آنها ده تا از مكه بيرون رود . ابو سعيد نزد او رفت و بر او سلام كرد و گفت : چه آهنگ دارى ؟ گفت : همان حادثه پيش آمده كه شنيدهاى و مرا لشكرى كه با آن بتوانم از خود و از شهر دفاع كنم ، نيست . ديدم بهتر آن است كه از مكه بروم .
اگر براى من سپاهى گرد آمد مىجنگم و گرنه جان خويش نجات مىدهم . ابو سعيد گفت :
هنوز در مدينه بودم كه حاجيان و بازرگانان عراقى آمدند و گفتند كه لشكرى از كوفه به سردارى
الغارات ( فارسي ) — صفحة 190
مساهمون: إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي
ص١٩٠