تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغارات ( فارسي ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
عفان كرد . على ( ع ) پاسخش داد كه « اى سرور دوزخيان واى بر تو ، آنچه عثمان بن عفان كرد ، رسوايى بود و آن در حق كسى بود كه نه او را دين بود و نه حجتى در دست . من چگونه چنان توانم كرد ، و حال آنكه به مقتضاى بينتى از سوى پروردگارم عمل مىكنم و حق در دست من است . به خدا سوگند كسى كه دشمن را واگذارد تا بر او چيره شود ، همان دشمن گوشتش را تكه‌تكه كند و استخوانش را خرد نمايد و پوستش را بر درد و خونش را بريزد . چنين كسى را دلى است سست و ضعيف . تو اگر دوست دارى چنان باش ، اما من نه چنانم . مرا شمشيرى است برّان كه از ضربت آن كاسه‌هاى سر به اطراف پرانده شوند و دستها و ساعدها بريزند و خدا هر چه خواهد چنان كند . » ( 1 ) ابو ايوب خالد بن زيد انصارى كه صاحبخانه رسول اللّه ( ص ) بود گفت : « اى مردم ، امير المؤمنين سخن خويش به گوش كسانى كه گوشهاى شنوايشان باشد و دلهاى نگهدار سخن ، رسانيد . خداوند شما را كرامتى ارزانى داشت و شما آن چنان كه سزاوار آن است آن را نپذيرفتيد . او پسر عمّ پيامبرتان و سرور مسلمانان را پس از پيامبرتان در ميان شما قرار داد تا شما را دين آموزد و به جهاد قومى كه حرام خداى حلال كرده‌اند گسيل دارد ولى شما چون كران نمىشنويد و دلهايتان در حجاب است و فرو بسته و مهر بر نهاده . اى مردم ، انديشيدن نتوانيد ؛ آيا شرم و حيا را نيز از دست داده‌ايد ؟ اى مردم ، ديروز با ستم و تجاوز پيمان بستيد و سبب شديد كه بلا همه‌گير شود و در بلاد شايع گردد و صاحبان حق محروم گردند و بر صورتشان زنند و پاى بر شكمشان كوبند و پيكرشان در بيابان افتد و بادهاى و زنده بر آنها ريگ روان ريزد و هيچ چيز آنها را از گرما و سرما و پرتو سوزان خورشيد پناه ندهد جز جامه‌هاى مندرس و خيمه‌هاى مويين كهنه و فرسوده ، تا آن‌گاه كه خداوند امير المؤمنين ( ع ) را به شما عطا كرد و او كارها را از روى حق فيصله داد و رسوم عدل بپراكند و به آنچه در كتاب خدا آمده است عمل نمود اى قوم سپاس نعمتى كه خدا به شما ارزانى داشته است به جاى آوريد و رخ برمتابيد ، « و چون كسانى مباشيد كه گفتند : شنيديم در حالى كه نمىشنوند » شمشيرها آخته داريد و مهياى جهاد دشمن خود شويد . چون شما را ندا در مىدهند پاسخ گوييد و چون فرمانتان مىدهند بشنويد و فرمان بريد . وقتى كه چيزى بر زبان مىآوريد بايد كه در دلتان نيز همان باشد تا در شمار راستگويان باشيد . » عباد بن عبد اللّه اسدى گويد : روز آدينه‌اى در مسجد نشسته بودم و على ( ع ) بر منبرى ساخته از آجر سخن مىراند و صعصعة بن صوحان هم در آنجا بود . اشعث به مسجد آمد پاى بر سر مردم مىنهاد و پيش مىرفت . پس گفت : يا امير المؤمنين اين موالى سرخ روى بر ما غلبه يافته‌اند و تو خود مىبينى . على ( ع ) از اين سخن خشمگين شد و ابن صوحان گفت : امروز معلوم خواهد شد كه عرب را چه پايه و منزلت است . على ( ع ) گفت : چه كسى مرا از كيفر دادن به اين مردم ستبراندام كه تا نيمروز بر بستر خود مىغلتند معذور مىدارد در حالى كه قومى