شما مىجنگند و شما دست فرانمىكنيد ، خدا را معصيت مىكنند و خشنوديد .
بر شما تجاوز روا مىدارند و شما روى درهم نمىكشيد .
( 1 ) در تابستان كه بود شما را به جهاد دشمنتان فراخواندم ، گفتيد : در اين گرماى طاقتسوز ؟ ما را بهل تا اين گرما از سرما برود . در زمستان كه بود شما را به جهاد دشمنتان فراخواندم ، گفتيد چه كسى را تاب تحمل چنين سوز سرمايى است ما را بهل تا سرما از سر ما برود . هم از سرما مىگريزيد و هم از گرما ، نه ، از گرما و سرما نمىگريزيد كه از سوزش ضربت شمشير بيشتر مىگريزيد . نه ، به كسى كه جان پسر ابى طالب به دست اوست از شمشير است كه حذر مىكنيد . آخر تا كى ؟
اى به صورت مردان كه نه مردانيد . اى دار و دسته بىخردان چون كودكان كه در عقل و درايت عروسان حجلهنشين را مانيد . خدا داند كه از زيستن در ميان شما ملول شدهام دوست دارم كه خدا مرا از ميان شما بر گيرد و به آستان رحمت خود برد . و اى كاش كه هرگز شما را نديده بودم و نمىشناختم كه اين آشنايى به تأسف انجاميد . خدا داند كه سينهء مرا از خشم لبريز كرديد و شرنگ غم به كامم ريختيد و انديشهام تباه ساختيد با اين نافرمانيها و فروگذاشتنها . تا آنجا كه قريش و جز قريش گفتند كه فرزند ابو طالب مردى دلير است ولى از فنون نبرد بىخبر . خدا پدرشان را بيامرزد ! آيا در بين آنان مردى هست كه بيش از من در ميدانهاى كارزار رنج برده و تجربت اندوخته باشد . به خدا سوگند كه من رهسپار آوردگاه شدم و هنوز سالم به بيست نرسيده بود . و حال آنكه اكنون از شصت در گذشتهام . ولى كسى كه از او فرمان نبرند رأى و انديشه به چه كارش آيد . »
( 2 ) مردى از قبيلهء ازد كه جندب بن عفيف نام داشت ، دست پسر برادر خود عبد الرحمن بن عبد اللّه بن عفيف را گرفت و او را نزد على ( ع ) به باب السدّه آورد ، سپس بر دو زانو نشست و گفت : يا امير المؤمنين ، اين منم كه جز مالك خود و برادرم نيستم ، ما را فرمان ده تا هر چه گويى آن را به جاى آريم اگر چه ميان ما و مقصد ما بيابانى باشد همه خار مغيلان . در اين راه مىميريم يا فرمان تو را اجرا مىكنيم . على در حق آنان دعا كرد و گفت شما دو تن چگونه مىتوانيد نياز ما برآوريد ؟
سپس حارث اعور همدانى را گفت كه در ميان مردم ندا دهد كه : كجاست آنكه جان خود به پروردگارش مىفروشد و دنيا را مىدهد و آخرت را مىستاند ؟ اى مردم ، فردا در رحبه گرد آييد ، اگر خدا خواهد و فردا كه براى جهاد با دشمن مىرويم . جز مردان صادق نيت حاضر نشوند . ديگر روز نزديك به سيصد تن در رحبه گرد آمدند . على ( ع ) آن گروه عرض داد و سپس گفت : اگر هزار تن بودند ، دربارهء آنها نظرى مىداشتم . جمعى آمدند و پوزش خواستند و
الغارات ( فارسي ) — صفحة 181
مساهمون: إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي
ص١٨١