بر صندودا گذشتم ، مردم آنجا نيز گريخته بودند و هيچ كس را نديدم . بازهم پيش راندم به قصد فتح انبار . مردم انبار را از من ترسانده بودند . فرمانده پادگان آنجا بيامد و در برابر من بايستاد . من قدم پيش ننهادم تا چند تن از جوانان اهل روستا را گرفتم و پرسيدمشان : بگوييد كه در انبار چند تن از ياران على هستند . گفتند همه افراد پادگان على پانصد نفر هستند آنها هم پراكنده شده و به كوفه بازگشتهاند و نمىدانيم اكنون چند تن باقى ماندهاند ، گويا همه بيش از دويست تن نباشند .
( 1 ) من در آنجا فرود آمدم و ياران خود به افواجى تقسيم كردم و فوجى پس از فوج ديگر مىفرستادم ، اينان مىرفتند و جنگ در مىپيوستند . ياران من جنگ را پاى مىداشتند و آنان را در درون كوچهها فرار مىدادند ، چون چنين ديدم نخست حدود دويست نفر پياده پيش فرستادم و پس از ايشان سواران را روانه داشتم . پيادگان و سواران حمله كردند ديرى نپاييد كه سپاه خصم همگان پاى به گريز نهادند . فرمانده آنان با شمارى از مردان كشته شدند . بر سرشان رفتيم ، سى و چند مرد بودند . هر چه در شهر انبار بود از اموال مردم همه را بار كرديم و بازگرديديم . به خدا سوگند تا كنون جنگى نكردهام كه مانند اين جنگ تندرست بيرون آمده باشم و خوشدل و شادمان . و خبر يافتهام كه مردم سخت ترسيدهاند .
چون نزد معاويه آمدم و ماجرا به مشافهت گفتم ، گفت : درست همان چيزى هستى كه به تو گمان مىبردم به شهرى از شهرهاى من وارد نشوى جز آنكه همانند فرمانروايى سترگ عمل خواهى كرد . تو را به هر جا كه خواهى امارت دهم تو در هر جا كه باشى امين من هستى و هيچ كس از مردم جز من به تو فرمان نخواهد داد .
به خدا سوگند ، جز اندكى درنگ نكرديم كه ديديم مردانى از مردم عراق سوار بر شتران به سوى ما مىآيند . اينان از لشكرگاه على گريخته بودند .
جند بن عفيف گويد : به خدا سوگند من در سپاه انبار بودم با اشرس بن حسّان بكرى ، كه به ناگاه سفيان بن عوف با افواجى از مردان جنگى كه زره بر تنشان مىدرخشيد فراز آمد و ما را سخت ترسانيدند . دانستيم كه توان پايداريمان در برابر آنها نيست . سردار ما به جنگ او بيرون آمد و ما پراكنده شديم ، تنها نيمى از ما حاضر شد با آنان پيكار كند . به خدا سوگند جنگ در پيوستيم و نيكو جنگيديم . تا آنجا كه نزديك بود به هزيمت رويم . در اين حال سردار ما از اسب فرود آمد و در حالى كه اين آيه را مىخواند : « بعضى از ايشان بر سر پيمان خويش جان باختند و بعضى چشم به راهند و هيچ پيمان خود دگرگون نكردهاند [ 54 ] » سپس ما را گفت : هر كه نمىخواهد با خدا ديدار كند و خواستار مرگ نيست ، تا ما با آنها در نبرديم از اين قريه به در رود ، زيرا سرگرم شدن ما به جنگ ما را از تعقيب فراريان بازمىدارد . و هر كه خواستار چيزى است كه در نزد خداست بداند كه آنچه در نزد خداست براى نيكوكاران بهتر است . سپس با سى مرد پياده شد . من نيز نخست قصد آن كردم كه پياده شوم و همراه او بجنگم ولى بعدا
الغارات ( فارسي ) — صفحة 178
مساهمون: إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي
ص١٧٨