( 1 ) قضيهء دومة الجندل و داستان ابن عشبه
عبد الرحمن بن جندب از پدرش روايت كند كه مردم دومة الجندل - از بنى كلاب - نه در فرمان على ( ع ) بودند ، نه در فرمان معاويه . مىگفتند ما به همين حال باقى مىمانيم تا مردم در باب امامى همرأى شوند . روزى معاويه به ياد آنان افتاد و مسلم بن عقبهء مرّى را بر سرشان فرستاد و مسلم از آنان زكات طلبيد . اين سخن به گوش على ( ع ) رسيد و هم به گوش امرء القيس بن عدىّ كه پدر زن حسن و حسين ( ع ) بود .
على ( ع ) نزد مالك بن كعب كس فرستاد و گفت كه يكى را به جاى خود در عين التمر گذارد و خود به نزد او رود . مالك بن كعب ، عبد الرحمن بن عبد اللّه بن كعب ارحبى را به جاى خود نهاد و به نزد على ( ع ) آمد . على ( ع ) او را با هزار سوار روانهء دومة الجندل نمود . تا مسلم بن عقبه به خود آمد ، مالك بن كعب را در مقابل خود ديد . اندكى درنگ كردند ، سپس جنگ آغاز نمودند و آن روز را تا شب پيكار كردند ولى از هيچ طرف پيروزى رخ ننمود . ديگر روز مسلم با يارانش نماز خواند و بازگرديد . مالك بن كعب در دومة الجندل بماند و ده روز مردم را به صلح دعوت كرد و سودى نبخشيد . عاقبت او نيز به نزد على ( ع ) بازگرديد .
ابن مثناى كلبى [ 52 ] گويد : على ( ع ) نزد جلاس بن عمير و عمرو بن مالك بن عشبه - كه هر دو از بنى كلاب بودند - و نيز جعفر بن عبد اللّه اشجعى كس فرستاد و آنان را به جنگ مردى كه او را زهير بن مكحول بن كلب - از بنى عامر - مىخواندند روان داشت . ابن زهير به سماوه آمده بود و از مردم زكات مىستاند . ميانشان نبردى سخت در گرفت و زهير ياران على ( ع ) را منهزم ساخت . جلاس خود را به شترچرانان بنى كلب رسانيد ، آنان شناختندش و شيرش خوراندند و روانهاش داشتند .
عمرو بن عشبه و اشجعى نزد على ( ع ) آمدند و على ( ع ) درباره ابن عشبه به ياران سفارش مىكرد كه چون براى نبرد گرد آمديد سردار شما ابن عشبه باشد . چون على ( ع ) را چشم بر او