در دادم هيچ كس به نداى من پاسخ نداد . آرى شما هرگز برادرانى در دوستى صادق ، نبودهايد . من - به خدا قسم - به دست شما گرفتار شدهام . كرانى هستيد كه نمىشنويد و لالانى كه سخن نمىگوييد و كورانى كه ديدن نتوانيد . ( 1 ) سپاس خداى را پروردگار جهانيان . واى بر شما ، به يارى برادرتان مالك بن كعب برخيزيد كه نعمان بن بشير با جمعى از مردم شام - كه چندان هم شمارشان افزون نيست - به جنگ او آمده است . برخيزيد و بسيج نبرد كنيد ، شايد خدا به نيروى شما دست ستمكاران را ببرد . »
على ( ع ) اين بگفت و از منبر فرود آمد . كسى از جاى نجنبيد ، على ( ع ) نزد سران و بزرگانشان كس فرستاد و فرمان داد كه از جاى برخيزند و مردم را به جنگ تحريض كنند . آنان نيز كارى نكردند .
عدىّ بن حاتم بر خاست و سخن آغاز كرد :
محلّ بن خليفه [ 47 ] گويد : چون على به مقر خود در آمد عدىّ بن حاتم بر پاى خاست و گفت :
اين به خدا قسم خذلانى زشت است اين به خدا قسم خذلانى نكوهيده است ما با امير المؤمنين على بن ابى طالب بيعت نكرديم كه او را واگذاريم . پس گفت : يا امير المؤمنين با من هزار مرد از قبيلهء طى هستند كه از فرمان من سرپيچى نمىكنند . اگر فرمايى كه با آنان رهسپار نبرد شوم ، خواهم شد .
على ( ع ) گفت : نه ، نمىخواهم يك قبيله از قبايل عرب را به جنگ بفرستم . ولى تو به نخيله رو و در آنجا لشكرگاه بر پاى كن . عدىّ بن حاتم برفت و لشكرگاه برپا كرد . على ( ع ) براى هر مرد هفتصد درهم مقرر كرد و جمعا جز قبيلهء طى - ياران عدى بن حاتم - هزار سوار بر او گرد آمد . عدى بن حاتم آنان را به سواحل فرات برد به اراضى پايين دست شام حملههايى كرد و بازگشت .
( 2 ) عبد اللّه بن جوزهء ازدى گويد : من با مالك بن كعب بودم ، هنگامى كه نعمان بن بشير با دو هزار بر سر ما تاختن آورد و ما بيش از صد تن نبوديم . مالك به ما گفت ، در همين قريه پيكار كنيد و در پشت ديوارها . و خويشتن به هلاكت ميفكنيد . بدانيد كه خداى تعالى ده تن را بر صد تن و صد تن را بر هزار تن و اندك را بر بسيار غلبه دهد . و اين از كارهاى خداست . سپس گفت : در اين ناحيه از شيعيان على ( ع ) و ياران و كارگزاران او ، نزديكتر به ما قرظة بن كعب و مخنف بن سليم است . به نزد ايشان بشتاب و حال ما با ايشان بگوى و بگوى كه تا آنجا كه در توان دارند به يارى ما آيند . من شتابان برفتم و او و يارانش را در برابر دشمن ترك كردم ، آنان همچنان به سوى هم تير مىانداختند . نزد قرظة بن كعب رفتم و از او يارى خواستم . قرظة گفت : من كارگزار خراجم و كسى را ندارم كه با تو همراه كنم . پس نزد مخنف بن سليم شدم و او را بياگاهانيدم . او عبد الرحمن بن مخنف را با پنجاه مرد جنگى با من بفرستاد . مالك بن كعب و يارانش خود تا عصر با آنان جنگيده بودند كه ما رسيديم . كعب و يارانش غلافهاى
الغارات ( فارسي ) — صفحة 172
مساهمون: إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي
ص١٧٢