تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغارات ( فارسي ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
مىترسم بر سر شما حادثه‌اى آيد كه پس از آن كس از شما باقى نماند . آگاه باشيد كه شما را اندرز دادم و شما نيكخواهان را دوست نداريد . ( 1 ) ثعلبة بن عباد [ 9 ] گويد آنچه معاويه را به فرستادن ابن حضرمى برانگيخت نامه‌اى بود كه صحار بن عباس [ 10 ] عبدى براى او نوشته بود . اين صحار اكنون از طرفداران عثمان شده بود و با قوم خود كه دوستدار على بودند و او را يارى مىنمودند مخالفت مىكرد . صحار به معاويه نوشت : « اما بعد ، خبر يافتيم كه مردم مصر را كه بر امام خود عصيان ورزيده بودند و از روى ستم خليفهء خود را كشته‌اند ، سخت گوشمال داده‌اى . مردمى كه كشتن عثمان را ناپسند مىدانستند و از دشمنان او بريده و به شما پيوسته بودند و از كارهاى شما خشنود بودند ، چون اين خبر شنيدند ديدگانشان روشنى گرفت و جانهايشان آرامش يافت و دلهايشان خنك گرديد . اگر صلاح بدانى و اميرى پاكيزه خوى و پاكدامن و ديندار براى ما بفرستى تا به طلب خون عثمان قيام كند ، درنگ مكن . من يقين دارم كه مردم گرد او خواهند گرفت و ابن عباس هم فعلا از ميان مردم رفته است . و السلام . » چون معاويه نامهء او خواند گفت : جز اين رأى كه اين مرد براى من نوشته رأى ديگرى به كار نبندم و در پاسخ نامهء او نوشت : « اما بعد ، نامه‌ات را خواندم و اندرز و نيكخواهيت را شناختم و اشارتت را پذيرفتم . خدايت رحمت كناد و به راه راست بدارد . همچنان بر راه و رأى درست خويش ثابت بمان خدايت راه بنمايد . پندارم مردى كه براى اين مهمّ خواسته‌اى اينك به نزد تو مىآيد ، و پندارم كه لشكر او اينك مشرف بر شهر است . شادمان شدم و تحيتت گفتم و انديشه‌ات را پذيرا آمدم . و السلام . » هنگامى كه ابن حضرمى به ميان بنى تميم رسيد سران را بخواند . چون بيامدند ، ايشان را گفت : در اين راه حق دعوت من اجابت كنيد و در اين كار ياور من باشيد . در اين روزها فرمانرواى بصره زياد بن عبيد است . - او را عبد اللّه بن عباس به جاى خود نهاده بود و خود نزد على ( ع ) به كوفه رفته بود تا مرگ محمد بن ابى بكر را به او تعزيت گويد - صحار بر خاست و گفت : آرى ، سوگند به كسى كه براى او مىكوشم و از او مىترسم كه تو را با تيغهاى آخته خود و به دست خود يارى مىكنيم . مثنى بن مخرّبهء عبدى [ 11 ] بر خاست و گفت : نه به خدا سوگند ، اگر به همان جا كه آمده‌اى بازنگردى تو را زير ضربتهاى شمشيرهامان و مشتهايمان و باران تيرهايمان و سر نيزه‌هايمان خواهيم گرفت . آيا پسر عمّ پيامبرمان و سرور همهء مسلمانان را رها كنيم و در طاعت دار و دستهء طاغيان درآييم ؟ به خدا سوگند ، هرگز چنين نخواهد شد مگر آن‌گاه كه افواج سپاه از پى هم روان سازيم و سرها به شمشير بشكافيم .
الغارات ( فارسي ) — صفحة 144 | إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي / عبد المحمد آيتى