تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 466

مساهمون:

ص٤٦٦
رسول پروردگار تو هستم و مرا از بهر امتحان تو فرستاده . پس آن مرد عابد ، حمد خدا را بجاآورد و با عيال خود در عيش و نوش همىزيستند تا اينكه مرگ بايشان دررسيد .

حكايت ابو حسان زيادى

و از جمله حكايتها اينست كه : ابو حسان زيادى گفته است : مرا در پارهء روزها تنگ‌دستى بهم رسيد و بقال و خباز در مطالبت قيمت آنچه داده بودند ، ابرام ميكردند . مرا غصه افزون گرديد . از براى خود حيلتى نيافتم و نمىدانستم كه چكار كنم . ناگاه غلامك من آمده ، به من گفت : مردى بر درست و ترا همىخواهد . گفتم او را نزد من آوردند . ديدم مردى بود خراسانى . بر من سلام داد . من رد سلام كردم . آن مرد با من گفت : ابو حسان زيادى هستى ؟ گفتم : آرى ، چه حاجت دارى ؟ گفت : مردى هستم غريب و قصد حج كرده‌ام و با من مالى است كه بردن آن بر من گرانست و همىخواهم كه ده هزار درم از آن مال ، نزد تو بوديعت بگذارم تا حج به جا آورده ، بازگردم . و اگر حاجيان بازگردند و تو مرا
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 466 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى