تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 469

مساهمون:

ص٤٦٩
درآورده ، بنزد مامون خليفه رفتم . چون مرا ديد ، نزديك خود خواند و منشور قضاوت مدينهء شريفه را به من بداد و در هرماه ، پانصد دينار از بهر من ترتيب بداد و خلعت گرانبها به من ببخشود . راوى گفته كه : ابو حسان زيادى در قضاوت مدينهء مشرفه ، مرفه الحال و خوش‌وقت همىزيست تا اينكه در عهد خلافت مامون ازين جهان درگذشت .

حكايت كرم گوهرفروش

و از جملهء حكايتها اينست كه : مردى مال بسيار داشت . او را مال تلف شد و بىچيز گشت . زن او گفت : از پارهء دوستان ، چيزى تمنّا كن . آن مرد بنزد يكى از دوستان رفت و پريشانى خود به او بازگفت . آن دوست پانصد دينار زر سرخ ، او را وام داد كه با او بيع و شرا كند . و آن مرد ، گوهرفروش بود . زرها گرفته ، ببازار گوهرفروشان رفت و در دكان پدر به بيع و شرى بنشست . روزى از روزها سه مرد پيش او آمدند و از خداوند قديم دكان بپرسيدند . آن مرد گفت : خداوند قديم دكان ، پدر من بود و اكنون وفات يافته . گفتند : كسى ميشناسد كه پسر او