تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 468

مساهمون:

ص٤٦٨
منم . گفتند : فرمان خليفه را پذيره شو . من با ايشان برفتم تا بحضور خليفه مامون الرشيد برسيدم . خليفه به من گفت : تو كيستى ؟ گفتم : مردىام فقيه از اصحاب ابو يوسف . خليفه گفت : چه نام دارى ؟ گفتم : نام من ابو حسان زيادى است . گفت : قصهء خود با من شرح ده . من قصهء خود به او بازگفتم . آنگاه خليفه بگريست و گفت : اى ابو حسان ، دوش پيغمبر عليه السلام مرا بسبب تو نگذاشته است كه خواب روم . از آن‌كه چون من در آغاز شب بخفتم ، پيغمبر عليه السلام به من گفت : ابو حسان زيادى را درياب . من از خواب بيدار شدم و ترا نشناختم . چون خفتم ، پيغمبر عليه السلام به من گفت : ابو حسان زيادى را درياب . پس از آن مرا جرات خواب نشد و همهء شب را به بيدارى بسر بردم و خادمان را بيدار كرده ، بطلب تو فرستادم . پس از آن ، خليفه ده هزار درم به من بداد . گفت : اين را به آن مرد خراسانى بده . و سى هزار درم ديگر بداد و گفت : به اينها خويشتن را بساز . چون روز شود ، بنزد من آى تا ترا منصبى دهم و كارى بسپارم . من از نزد او بيرون آمدم و به منزل خود رفته ، فريضهء صبح بجاى آوردم و در مصلاى خود نشسته بود كه مرد خراسانى آمد . من او را اكرام كردم و بدره درآورده ، به دو دادم . گفت : اين عين مال من نيست . گفتم : آرى ، عين مال تو نيست . گفت : عين مال من چه شده و سبب چيست كه مال ديگرى به من دادى ؟ من قصه به دو فروخواندم . خراسانى بگريست و گفت : به خدا سوگند ، اگر تو ماجرا به من گفته بودى ، من از تو مطالبت نميكردم . و اكنون نيز به خدا سوگند هيچ‌چيز او تو بازپس نگيرم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سيصد و چهل و نهم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، گفت : به خدا سوگند كه ازين مال ، هيچ از تو بازپس نگيرم و ترا بحل كردم . اين بگفت و از نزد من بيرون رفت . من كار خود باصلاح