پرش به محتوای اصلی

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحه 450

پدیدآورندگان:

ص۴۵۰
خود را ببركهء آب بينداخت . والى بانگ بر خادمان زد كه : او را بگيريد . خادمان برفتند و رختها نكنده ، ببركه اندر شدند . ولى آن مرد عيار از پى كار خود رفته بود . او را بسى تفتيش كردند و نيافتند . آنگاه والى بمرد سپاهى گفت : ترا بمردم دستى نماند . كه ستمكار خود را بشناختى و مال خود را بدست آورده ، نتوانستى نگاهداشتن . پس سپاهى برخاسته ، محزون برفت و مردمان از دست او خلاص شدند .

حكايت سه واقعه عجيب

و از جملهء حكايتها اينست كه : ملك ناصر در روزى از روزها والى قاهره و والى بولاق 63 و والى مصر قديم را حاضر آورد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .