گل در بر و مى در كف و معشوقه بكامست * سلطان جهانم بچنين روز غلامست
در مذهب ما باده حلالست و لكن * بىروى تو اى سرو گلاندام حرامست
گوشم همه بر قول مى و نغمهء چنگست * چشمم همه بر لعل لب و گردش جامست
ميخواره و سرگشته و رنديم و نظرباز * آنكس كه چو ما نيست در اين شهر كدامست
پس از آن كنيزكان برخاسته ، در پيش خواجه ، زمين ببوسيدند و به او گفتند كه : در ميان ما داورى كن كه كداميك نيكوتريم ؟ خواجه بحسن و جمال و اختلاف الوان ايشان نظر كرده ، شكر خداى تعالى بجاآورد و بايشان گفت : در ميان شما هيچكدام نيست مگر اينكه قرآن آموخته و علوم ياد گرفته و اخبار پيشينيان دانسته است . اكنون خواهش من اينست كه هريك از شما بر پاى خاسته ، ضد خود را مخاطب كند و خويشتن را مدح و او را هجا گويد . و لكن سخن هريك را از قرآن شريف يا اخبار و اشعار ، دليلى بايد . تا من مايهء دانش شما را بدانم و سخن گفتن شما را را نظر كنم . ايشان گفتند : سمعا و طاعة .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و سى و چهارم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، كنيزكان گفتند : سمعا و طاعة . پس از آن كنيزك سفيد برخاسته ، بكنيزك سياه اشاره كرده ، گفت : اى سياهك ، بدان كه من چون بدر درخشنده و تابنده هستم و لون من آشكار است و جبين من روشن است و خداى تعالى در كتاب عزيز خود به پيغمبرش موسى عليه السلام فرموده :
أَدْخِلْ