چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و هفتاد و ششم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، عبد اللّه بن ابى قلابه گفت : و لكن لؤلؤ ، زرد و دگرگون شده بود . معاويه را عجب آمد و كعب الاحبار 37 را حاضر آورده ، گفت : اى كعب ، من ترا خواستم كه از حقيقت كارى بازپرسم . كعب گفت : اى خليفه ، از چه چيز خواهى پرسيد ؟ معويه گفت : ترا علم هست باينكه در جهان شهرى باشد كه از زر و سيمش بنا نهاده باشند و ستونهاى او از زبرجد و ياقوت و ريگهاى او لؤلؤ و خاكش مشك و عنبر و زعفران باشد ؟ كعب گفت : آرى اى خليفه ، آن شهر ارم ذات العماد التى لم يخلق مثلها فى البلاد 38 است . و او را شدّاد بن عاد 39 بنا كرده .
معويه گفت : حكايت آن شهر به من حديث كن . كعب گفت : اى خليفه ، عاد بزرگ دو پسر داشت : يكى شديد و ديگرى شدّاد . چون پدر ايشان بمرد ، آن دو برادر به همه كشورها مالك شدند و از پادشاهان روى زمين ، كس نبود مگر اينكه سر اندر فرمان آن دو برادر داشت . پس شديد نيز بمرد . مملكت ببرادرش شدّاد برسيد و شداد به خواندن كتابها بس حريص بود . پس چون در كتابها نام آخرت و بهشت و قصرها و غرفهها و نهرها و درختان و ميوهها كه در بهشت هستند ، بديد ، نفس او را خواهش اين شد كه مثل بهشت در دنيا جائى بسازد . و شدّاد صد هزار پادشاه در زير حكم داشت و در زير حكم هرملك ، صد هزار دلير بودند و زير حكم هردلير ، صد هزار لشكر بودند .
پس شداد جمعى از كارگزاران حاضر آورد و بايشان گفت : در كتابهاى قديم ، صفت بهشت را كه در آخرت وعده كردهاند ، ديدهام و همىخواهم كه در دنيا مثل آن بهشت ، بهشتى بنا كنم . پس شما برويد و سرزمينى خرّم و فراخناى پديد آورده ، در آنجا شهرى و به شهر اندر ، قصرها از زر و سيم بنا كنيد و ريگهاى آن را از ياقوت و لؤلؤ و ستونهاى او را از زبرجد قرار دهيد و نهرها و درختان ،