چون شب دويست و هفتاد و پنجم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، عبد الله بن ابى قلابه 35 ميگويد كه : من از اشتر فرود آمده ، اشتر را ببستم و خوددارى كرده ، به شهر درآمدم . و در آن شهر ، قلعهء بود . بدان قلعه نزديك شدم و از براى آن قلعه دو دريافتم كه مانند آن درها در بزرگى و بلندى ، در نديده بودم . و آن درها با گونهگونه گوهرها و ياقوتهاى سفيد و سرخ و زرد و سبز مرصع بودند . پس چون آن درها بديدم ، غايت شگفتى به من روى آورد . پس ترسان و هراسان بقلعه درآمدم . قلعه را چون شهرى بزرگ يافتم و در آنجا قصرها بود و در قصرها غرفهها بود كه از زر و سيم ساخته بودند و با ياقوت و زبرجد و لؤلؤ و گوهرهاى رنگرنگ مرصع كرده بودند و درهاى آن قصر در خوبى ، بدرهاى قلعه همىمانست . و زمين قصرها با لؤلؤهاى بزرگ ، فرش بود و بجاى خاك ، مشك و عنبر و زعفران به كار برده بودند . چون بميان قلعه رسيدم و از انسيان كس بدانجا نيافتم ، نزديك شد كه از بيم ، هلاك شوم .
پس از آن نظر كرده ، ديدم كه نهرها از پاى غرفهها روان است و در كنار آن نهرها همهگونه درختان ميوهدار سرسبز و خرّم هستند و ديوار قلعه ، خشتى از زر و خشتى از سيم بنا كردهاند . با خود گفتم : همانا اين بهشتى است كه در آخرت وعده دادهاند . آنگاه از جواهر ريگها و مشك خاكهاى آنجا چندانكه ميتوانستم ، برداشتم و به شهر خود بازگشته ، مردم را از اين واقعه بياگاهانيدم . پس خبر بمعاويه رسيد و او در حجاز خليفه بود . به عامل خود كه در صنعاء 36 يمن داشت ، نوشت كه : آن مرد را حاضر آور و از حقيقت حال سؤال كن . عامل معويه ، مرا بخواست و از آنچه به من روى داده بود ، جويان گشت . من آنچه ديده بودم ، بازگفتم . مرا بسوى معويه بفرستاد . با او نيز هرچه ديده بودم ، بازگفتم .
معويه ، سخن من باور نكرد . من از آن لآلى كه آورده بودم ، بر او بنمودم و لكن لؤلؤها زرد و دگرگون شده بود .