برآورد . حكيم رويان چون حالت ملك بديد ، گفت : اى ملك ، نگفتمت :
حذر كن ز دود درونهاى ريش * كه ريش درون عاقبت سر كند
بهم بر مكن تا توانى دلى * كه آهى جهانى بهم بر كند
و هنوز حكيم ، ابيات بانجام نرسانيده بود كه ملك درگذشت .
چون صياد ، سخن بدينجا رسانيد ، گفت : اى عفريت ، بدان كه اگر ملك يونان ، قصد كشتن حكيم رويان نميكرد ، خداى تعالى او را نميكشت . تو نيز اى عفريت ، اگر نميخواستى كه مرا بكشى ، خداى تعالى ترا نميكشت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب ششم برآمد
باقى حكايت صياد
شهرزاد گفت : اى ملك جوان بخت ، صياد با عفريت گفت كه : چون تو قصد كشتن من كرده بودى ، اكنون من ترا درين رويين خمره بزندان اندر كنم و به دريا بيفكنم .
عفريت چون اين بشنيد ، فرياد برآورده ، بناليد و صيّاد را بنام بزرگ خدا سوگند داد و گفت : تو بدكردارى مرا پاداش بد مده و چنان مكن كه امامه با عاتكه كرد .
صيّاد گفت : چگونه بوده است حكايت ايشان ؟ عفريت گفت : من چون توانم كه بزندان اندر ، حديث كنم ؟ اگر مرا بيرون بياورى ، حكايت باز گويم . صيّاد گفت :
ناچار ترا به دريا افكنم كه ديگر راه بيرون شدن ندانى . من پيش تو بسى بناليدم و زارى كردم . تو بر من رحمت نياوردى و هميخواستى كه بيگناهم بكشى و بپاداش اينكه من ترا از زندان بدر آوردم ، تو در هلاك من همىكوشيدى . اكنون بدان كه ترا بدين دريا در افكنم و بدينجا خانه كنم و همه كس را از كردار بد تو