دختر عمّ مرا بجادو غزالى كرد . او همين غزالست . بهر سو كه ميروم ، آن را با خود ميبرم . چون باينجا رسيدم ، بازرگان را در همين مكان ديده ، حكايت او را شنيدم .
بايستادم تا از انجام كار او آگهى يابم . اى امير عفريتان ، اينست حكايت من و اين غزال .
حكايت پير دوم و دو سگش
عفريت گفت : طرفه حديثى است . از سه يك خون او درگذشتم . در آن دم ، پير دوم ، خداوند سگان شكارى پيش آمد و گفت : اى امير عفريتان ، اين دو سگ ، برادران من بودند . چون پدر من سپرى شد ، سه هزار دينار زر بميراث گذاشت . من در دكانى به بيع و شرى نشستم و برادر ديگرم به سفر رفت . پس از سالى ، تهى دست باز آمد . من او را بدكان برده ، هزار دينار سرمايه به دو دادم . چند روزى باهم بوديم . پس از آن هردو برادر عزم سفر كردند و از من همرهى خواستند . من به سفر مايل نبودم . عازم سفر نشدم . رنج و زيان سفر را بايشان بنمودم . ايشان نيز ترك سفر كردند . شش سال بدان منوال ، هريك جداگانه در