دكانى بنشستيم . پس از آن من نيز با ايشان موافقت كرده ، مايه برشمرديم . شش هزار دينار بود . من گفتم : نيمهء ازين به زير خاك اندر پنهان داريم كه اگر به بضاعت ما آسيبى روى دهد ، آن را سرمايه كنيم و نيمهء ديگر را از بهر تجارت برداريم . تدبير من ايشان را پسند افتاد . بدانسان كردند كه من بگفتم . آنگاه سفر كرده ، بكشتى برنشستيم . يك ماه كشتى هميرانديم تا بشهرى برسيديم . متاع خود را ببهاى گران فروختيم . يك بر ده سود كرديم . پس از آن به قصد سفر بكنار دريا شديم . دخترى در آنجا ديديم كه جامهء كهن دربر داشت و با من گفت : توانى با من نكوئى كنى و پاداش نيكو يا بى ؟ گفتم : آرى با تو نكوئى كنم . گفت : مرا كابين كن و به شهر خود ببر . مرا برو رحمت آمد . او را برگرفته ، بكشتى آوردم . جامهاى گرانبها بر وى پوشانده ، در محل نيكو جايش دادم و دل بمهرش بنهادم و از برادران بر كنار شده ، شب و روز با او بسر مىبردم . برادران بر من رشك بردند و در مالم طمع كردند و بكشتنم پيمان بستند . هنگاميكه من با دختر خفته بودم ، مرا با او به دريا انداختند . آن دختر در حال ، عفريتى شد و مرا برداشته ، بجزيرهء برد و ساعتى از من پنهان گشته ، پس از آن پيش من آمد و گفت : من از پريانم كه برسول خدا ايمان آوردهام . چون مهر تو اندر دلم جاى گرفته بود ، به صورت آدميان پيش تو آمدم . اكنون بدان كه برادرانت را بمكافات بدكردارى ، بخواهم كشتن . مرا حديث او عجب آمد . او را از كشتن برادران منع كرده ، سوگندش دادم و گفتم : ايشان در هر حال برادران منند . پس آن پرى ، مرا در ربود و در هوا شد و بيك چشم برهم نهادن ، مرا بفراز خانهء خود گذاشت . من در بگشودم و آن سه هزار دينار را كه در زير خاك پنهان بود ، برگرفته ، بدكان بنشستم . هنگام شام كه از دكان به خانه آمدم ، اين دو سگ را بزنجير ديدم . چون اينها را چشم به من افتاد ، بر دامنم بياويختند و اشك از چشم فرو ريختند و من از حقيقة حال آگاه نبودم .
ناگاه آن دختر پيش آمده ، گفت : اينان برادران تواند و تا ده سال بر اين صورت خواهند بود . پس من اين دو سگ را برداشته ، همىگردانيدم كه ده سال بانجام برسد و ايشان خلاص شوند . چون بدين مقام رسيدم ، ماجراى اين جوان را
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 15
مساهمون: مؤلف مجهول
ص١٥