ديگر مورخين مىنويسند : قاسم بن الحسن ( ع ) وقتى كه تنهائى عمويش را ديد اجازه خواست تا به ميدان برود ، حضرت به دليل كمى سنّ ، به او اجازه نداد ، قاسم پيوسته تقاضاى خود را تكرار مىكرد تا اجازه دريافت و به ميدان رفت ، گويا صورتش پارهء قرص ماه بود . . .
* * *
10 - عبد اللّه بن حسن بن علىّ بن أبي طالب ( ع )
: مادر عبد اللّه دختر شليل بن عبد اللّه البجلى است ، شليل برادر جرير بن عبد اللّه است كه هر دو نفر ( شليل و جرير ) مصاحبت رسول خدا ( ص ) را درك كرده بودند .
شيخ مفيد ( ره ) مىنويسد : چون مالك بن النسر الكندى شمشير بر سر حضرت فرود آورد حضرت كلاه را از سرش بيرون آورد ، پارچه و كلاه ديگرى خواست ، سر مباركش را با پارچه بست و كلاه را بر سر نهاد و عمامه را روى آن بست ، شمر و اطرافيانش به جاى خود برگشتند ، كمى درنگ كرد . سپس برگشت ، اطرافيان هم برگشتند و اطراف آن حضرت حلقه زدند ، عبد اللّه بن الحسن از بين زنان حرم ، بيرون آمد - عبد اللّه هنوز به حدّ بلوغ نرسيده بود - دويد تا خود را به عمويش حسين ( ع ) رساند ، بىبى زينب سلام اللّه عليها خود را به عبد اللّه رساند خواست او را نگهدارد ، عبد اللّه قبول نكرد ، حسين ( ع ) فرمود : خواهرم زينب ! عبد اللّه را بگير و با خود ببر ، عبد اللّه مقاومت كرد و مىگفت : به خدا سوگند از عمويم هرگز جدا نمىشوم ، بحر بن كعب « 1 » شمشيرى به طرف حسين ( ع ) فرود آورد ، عبد اللّه فرياد زد : واى بر تو اى حرامزاده ! مىخواهى عمويم را بكشى ! ؟ او دستش را سپر كرد ، دست تا پوست جدا شد و آويزان گشت ، فرياد زد : يا امّاه ! « اى مادرم ! ) حسين ( ع ) او را به آغوش كشيد و گفت : برادرزادهام شكيبا باش ، مصيبت را تحمّل كن ، در انتظار پاداش نيكو باش ! خداوند ترا به نياكان صالح و اجداد شايستهات ملحق خواهد كرد سپس دستهاى مبارك را به سوى آسمان بلند كرد و گفت :
هامش
( 1 ) - بحر بن كعب بن عبيد اللّه بحر با باء مفردة و حاء مهمله و راء مهمله ، از قبيله تيم بن ثعلبة بن عكاية است .
ابو مخنف و سائرين نقل كردهاند كه دستهاى بحر در زمستان خونابه و چركين مىشد و در تابستان مانند چوب عود خشك مىشد ، و در برخى از كتابها و همچنين بعضى از مردم آن را ابجر بن كعب آورده و تلفّظ مىكنند كه غلط مىباشد و تصحيف گرديده است .