تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تسمية من قتل مع الحسين ( ع ) لفضيل الاسدى الكوفي / إبصار العين في أنصار الحسين ( ع ) للشيخ محمد السماوي / نفثة المصدور فيما يتجدّد به حزن يوم العاشور لشيخ عبّاس قمّى ) ( سه مقتل گويا در حماسهء عاشورا ) ( فارسي ) — صفحة 68

مساهمون:

ص٦٨
چه پيشنهادى داريد ؟ عمرو بن الحجاج گفت : سبحان اللّه ! به خدا سوگند اگر ايشان از ديلميان بودند و چنين درخواستى داشتند هرآينه سزاوار بود كه خواستهء ايشان را بپذيريم . قيس بن اشعث گفت : خواسته ايشان را قبول نكن . به جانم سوگند كه فردا صبح به جنگ اقدام مىكنند امشب را مهلت نخواهم داد ، سپس دستور داد كه مردى به حسين ( ع ) نزديك شود بطورى كه صدايش را بشنود و بگويد : تا فردا صبح به شما مهلت مىدهم ، اگر تسليم شديد شما را نزد امير خواهيم برد ، اگر نپذيرفتيد دست از شما نخواهيم برداشت . مورّخين از ضحّاك بن قيس مشرقى « 1 » نقل مىكنند : حسين ( ع ) شب عاشورا نزديكان و اصحابش را جمع كرد و خطابهء « امّا بعد فانى لا اعلم . . . » را ايراد كرد عبّاس بن على عليه السلام برخاست و گفت : هرگز اين كار را نكنيم كه بعد از تو زنده بمانيم ، خداوند آن روز را نصيب ما نفرمايد ، سپس نزديكان و اصحاب حضرت ، هر كدام از اين قبيل مطالب را اظهار داشتند كه خواهد آمد . مورّخين نوشته‌اند : عمر بن سعد ، صبح روز عاشوراء عبد اللّه بن زهير بن سليم ازدى را فرمانده گروه مدينه ، و عبد الرحمن بن أبى سيرة جعفى را فرمانده گروه مذحج و اسد ، و قيس بن أشعث بن قيس را فرمانده گروه قبيله ربيعه و كنده ، و حرّ بن يزيد رياحى را فرمانده گروه قبيله تميم و همدان قرار داد جناح راست لشكر را به عمرو بن الحجاج زبيدى ، و جناح چپ را به شمر بن ذى الجوشن الضبابى سپرد عزرة بن قيس احمسى را به فرماندهى سواره‌ها ، و شبث بن ربعى را به فرماندهى پياده نظام گمارد و پرچم را به دست غلامش « دريد » داد حسين
هامش
( 1 ) - ضحّاك بن قيس از قبيله همدان است ، ضحّاك و مالك بن نضر أرحبى در ايام صلح خدمت امام حسين ( ع ) رسيدند و سلام عرض كردند حضرت ايشان را به ياريش دعوت كرد ، مالك عذر آورد كه مقروض است و زن و بچه دارد ، و ضحّاك جواب مثبت داد و قرار گذاشت در صورتى كه يارى و كمك او به حال حضرت مفيد نباشد آزاد باشد حضرت شرط و قرارداد او را پذيرفت . روز عاشورا وقتى كه همگان به شهادت رسيدند و فقط دو نفر از اصحاب ماندند ضحاك خدمت حضرت آمد عرض كرد : آيا شرطى كه كرده‌ام درست است ؟ حضرت فرمود بلى ، و ليكن چگونه خودت را مىتوانى نجات دهى ؟ اگر توانستى آزادى ، ضحّاك به طرف اسبش رفت ضحّاك وقتى كه ديد اسبها از پا درمىآيد اسبش را در ميان خيمه‌ها پنهان كرد و پياده مىجنگيد اسب را بيرون آورد و سوار شد ، به مقدّم سپاه دشمن رسيد شروع به تيراندازى كرد ، راه باز كردند حركت كرد ، پانزده نفر او را تعقيب كردند و در سربلندى به او ريختند ، رويش را برگرداند .