تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تسمية من قتل مع الحسين ( ع ) لفضيل الاسدى الكوفي / إبصار العين في أنصار الحسين ( ع ) للشيخ محمد السماوي / نفثة المصدور فيما يتجدّد به حزن يوم العاشور لشيخ عبّاس قمّى ) ( سه مقتل گويا در حماسهء عاشورا ) ( فارسي ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
خواب چشمانش را ربوده بود ، زينب ( سلام اللّه عليها ) صداى هياهوى لشكر را شنيد نزد برادر آمد . عرض كرد برادرم ! صداى هياهوى دشمن را نمىشنوى كه نزديك شده است ؟ حضرت سر برداشت ، و در خواب ديدن رسول اللّه ( ص ) و دعوت او را براى خواهرش بازگو كرد زينب ( ع ) سيلى به صورت خويش زد و گفت : يا ويلتاه ! حضرت فرمود خواهر عزيزم « ليس لك الويل » ( واى و ناراحتى بر تو نيست ) آرام باش خداوند رحمان تو را رحمت كند . سپس عبّاس آمد و عرض كرد : برادرم دشمن نزديك شده است حضرت برخاست و فرمود : عبّاس ! جانم قربانت ، سوار شده نزد آنان مىروى و مىگوئى : چه خبر است ؟ چه مىخواهيد ؟ و مىپرسيد چرا آمده‌اند و چه تصميمى دارند ؟ عبّاس با بيست سوار كه - زبير و حبيب نيز در ميان ايشان بود - نزد ايشان رفت و پرسيد : چيست ؟ چه تصميمى داريد ؟ چه مىخواهيد ؟ جواب دادند فرمان عبيد اللّه رسيده است از شما مىخواهيم كه مطيع فرمان و دستور او باشيد ، يا اينكه با شما بجنگيم . فرمود : شتاب مكنيد . تا پيشنهاد شما را به ابا عبد اللّه ( ع ) برسانم ، لشكر ايستاد و گفتند : حضرت را ملاقات كن ، جريان را خبر ده ، و برگرد ، تا ببينيم چه تصميمى دارد ؟ عبّاس ( ع ) به سرعت برگشت ، و جريان را خبر داد اصحاب با لشكريان به گفتگو پرداختند تا اينكه حضرت برگشت و گفت : ابا عبد اللّه ( ع ) از شما مىخواهد كه اكنون برگرديد تا من در اين باره فكر كنم و تصميم بگيرم چون تا كنون در اين باره گفتگويى با شما انجام نگرفته است ، فردا صبح با يكديگر ملاقات خواهيم كرد ، يا اينكه راضى خواهيم شد تا آنچه را كه مورد خواست شما است انجام دهم ، يا اينكه خواستهء شما را نمىپذيرم و ردّ مىكنم . ابو مخنف گويد : عبّاس ( ع ) با گرداندن آنان مىخواست تا حسين ( ع ) در آن شب كارهايش را مرتّب كند و سفارش لازم را به خاندانش بنمايد آرى حسين ( ع ) به برادرش فرمود : اگر توانستى امشب را تا فردا مهلت بگير و ايشان را برگردانى تا امشب را به نماز و مناجات و استغفار بگذرانيم ، خدا مىداند كه نماز براى خدا و تلاوت قرآن و مناجات و استغفار را بسيار دوست دارم . پس حضرت عباس ( ع ) خواستهء حضرت را به لشكريان بازگو كرد ، عمر بن سعد به شمر گفت چه مىگوئى ؟ شمر گفت : هر چه تو نظر بدهى ، تو فرماندهء لشكر هستى و نظر ، نظر توست ، گفت : مىخواهم من صاحب نظر نباشم ، سپس رو به لشكريان كرد و گفت :