خداوند متعال مىفرمايد : « عفو و بخشش را پيش گير و به خير و نيكى دعوت كن و از جاهلان و نادانان اعراض نما و اگر شيطان در قلب تو چيزى افكند پس از شرّ او به خدا پناه ببر چون او شنوا و دانا مىباشد آنان كه تعدّى و پرواى الهى را پيش گرفتهاند هنگامى كه آسيبى از شيطان به آنان برسد خدا را ياد مىكنند و صاحب بصيرت هستند هر چند برادران آنها آنان را به ضلالت و گمراهى سوق داده باشند ولى آنان هرگز كوتاهى نمىنمايند » . سپس رو به من كرد و فرمود : « كوتاه بيا و به پيشگاه الهى استغفار نما ! اگر تو از ما استعانتجوئى و كمك طلبى حتما ترا كمك مىكنيم اگر به مهمانى ما ، بشتابيد ، ترا مهمان مىكنيم و اگر نياز به راهنمائى و نشان دادن راه ، داشته باشيد ترا راهنمائى و ارشاد مىكنيم عصام گويد : « شديدا از حركتى كه از من سر زده بود پشيمان شدم . . . »
پس امام ( ع ) رو به من كرد و آيهاى را كه در داستان يوسف آمده است بر من قرائت فرمود كه يوسف برادران خود را عفو مىكند و مىگويد : « امروز هيچ گونه عتاب و شماتتى بر شما نيست خداوند متعال شما را مىبخشد چون او ارحم الرّاحمين مىباشد » آنگاه امام از من پرسيد : آيا شما اهل شام هستيد ؟
گفتم : آرى . او به شعر معروف بنى اخزم اشاره نمود كه اين امر ، نوع عادتى است كه از أخزم سراغ داريم « 1 » و افزود خداوند ما و شما را از عنايت خاص خود برخوردار سازد تو هم اكنون اگر حوائجى دارى لطفا باز بگشا و هر آنچه كه به تو ضرورت دارد بيان نما ان شاء اللّه كه ما را در بهترين حال حسن ظنّ خودخواهى يافت . عرصه بر من تنگ شد و زمين با آن همه وسعت و فراخى كه داشت بر من تنگ و تاريك شد دوست داشتم كه زمين كام خود را باز مىكرد و مرا فرو مىبلعيد من در آن وقت محبوبتر از او و پدرش كسى را در زندگى نداشتم »
زمخشرى صاحب تفسير كشّاف در بيان عفو يوسف صديق روايتى را نقل نموده است كه بسيار مايلم آن را در اين مقام بازگو نمايم : او مىنويسد :
« هنگامى كه برادران يوسف او را در مصر شناختند و به او پيغام دادند كه تو ما را صبح و شام به صرف طعام همراه خود دعوت مىكنى ولى در اثر خطائى كه از ما صادر شده است ما از تو خجل و شرمنده هستيم . . .
هامش
( 1 ) - از سرودههاى جدّ حاتم مىباشد او فرزند داشت كه به او « أخزم » مىگفتند هنگامى كه از دنيا رفت فرزندانى از خود به يادگار گذاشت كه روزى دستهجمعى بر پدر بزرگشان پريدند و او را خونين ساختند او در مقابل اين عمل زشت اين شعر را سرود . إنّ بنىّ ضرّجونى بالدّم شنشنة أعرفها من أخزم .