و نوك آهنى نيزه ( سرنيزه ) مىزدند تا اينكه بازوانش را شكستند و او را اسير كردند و شمر بن ذى جوشن او را نگهداشت و يارانش او را مىكشيدند تا اينكه پيش عمر بن سعد آوردند ، عمر به او گفت : واى بر تو اى نافع ! چه چيزى وادارت كرد كه با خودت چنين كنى ؟ گفت : پروردگارم از مقصودم آگاه است . مردى به او گفت درحالىكه به خونى نگاه مىكرد كه بر ريشش جارى بود نمىبينى در چه حالى ؟ هلال گفت : به خدا قسم دوازده نفر غير از آنهائى كه زخمى كردهام از مردان شما را كشتهام و بر اين ناراحتى خودم را توبيخ نمىكنم و اگر كتفم سالم بود نمىتوانستيد اسيرم كنيد . شمر به ابن سعد گفت : او را بكش . سعد گفت : تو او را آوردهاى اگر مىخواهى بكشش . شمر شمشيرى را كشيد نافع گفت به خدا سوگند تو اگر از مسلمانان بودى نمىتوانستى با ريختن خون ما خدا را ملاقات كنى . سپاس خدائى را كه مرگ ما را به دست بدترين خلقش قرار داده است و او را كشت . رضوان خدا بر او و لعنت خدا بر قاتلينش باد ! .
* * *
55 - حجّاج بن مسروق بن جعف « 1 »
بن سعد العشيرة المذحجى الجعفى :
حجّاج از شيعيان خالص بود و با امير مؤمنان در كوفه هم صحبت شده بود و چون حسين ( ع ) به مكّه رفت او هم از كوفه براى ملاقات حسين ( ع ) به مكّه رفت و ملازم او شد و مؤذّن آن حضرت گرديد . نويسنده « خزانة الأدب الكبرى » گفته است : چون حسين ( ع ) به قصر بنى مقاتل رسيد ، خيمهاى را ديد و پرسيد : اين خيمه از كيست ؟ گفته شد : از عبيد اللّه بن حرّ جعفى پس امام ( ع ) حجّاج بن مسروق جعفى و يزيد بن مغفل جعفى را پيش او فرستاد ، به او گفتند : ابو عبد اللّه ( ع ) از تو دعوت مىكند . او به آن دو نفر گفت : به حسين ( ع ) برسانيد كه فرار از خون تو و خانوادهات سبب خروج من از كوفه شد تا دشمنان تو را يارى نكنم و با خود گفتم كه اگر با او بجنگم بر من بزرگ و پيش خدا عظيم خواهد بود و اگر همراه او بجنگم و كشته نشوم او را ضايع كردهام و من مردى هستم كه غرور دارم و نمىتوانم اجازه دهم كه دشمنم بر من دست يابد و به آسانى مرا
هامش
( 1 ) - جعف به ضمّ جيم و سكون عين مهمله پيش از فاء ، نسلى است از قبيله سعد العشيره .