تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تسمية من قتل مع الحسين ( ع ) لفضيل الاسدى الكوفي / إبصار العين في أنصار الحسين ( ع ) للشيخ محمد السماوي / نفثة المصدور فيما يتجدّد به حزن يوم العاشور لشيخ عبّاس قمّى ) ( سه مقتل گويا در حماسهء عاشورا ) ( فارسي ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
به خيانتش رسيدگى كن ، برخى را بگير و برخى را ببخش . طبرى گفته است : هنگامى كه معقل جاسوس ابن زياد جريان شريك و مسلم را گزارش كرد ، خبر داد كه حضرت مسلم در خانه هانى است . ابن زياد هانى را خواست و او را آوردند زيرا هانى تصوّر نمىكرد كه ابن زياد او را خواهد كشت . هانى وارد شد و ابن زياد گفت : مرگ ، با پاى خود پيش تو آمد . هانى گفت : اى امير ! جريان چيست ؟ ابن زياد از حوادث و وقايعى كه در خانهء او اتّفاق افتاده بود مىپرسيد و او انكار مىكرد كه معقل وارد شد و چون هانى او را ديد متوجّه قضايا شد و اعتراف كرد و گفت كه مسلم خودش به او وارد شده است و عذر او را خواهد خواست . ابن زياد گفت : آيا خدمت پدرم بر پدرت را بخاطر ندارى كه او را از معاويه محفوظ داشت ؟ هانى گفت : بگذار كه تو هم حقّى بر من داشته باشى كه مهمان مرا حفظ كنى و من قول مىدهم كه او را از شهر خارج كنم . ابن زياد با تازيانه‌اش او را زد و دماغش را خورد كرد و دستور داد كه به زندانش بيفكنند . ابو مخنف روايت كرده است : وقتى كه معقل خبر هانى را به ابن زياد گزارش كرد ، محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه را فرستاد كه هانى را با فراغت خاطر به حضورش بياورند . گفتند چيزى دربارهء او انجام دهيم ؟ گفت : نه . پس آن دو نفر هانى را آوردند . هانى بر وى وارد شد . ابن زياد به او گفت : آيا نمىدانى كه پدر من تمام اين فرقه شيعه ، جز پدرت را كشت ؟ و با تو خوشرفتارى كرد ؟ و به امير كوفه كتبا سفارش تو را كرد ؟ آيا جزاى اين كار آن بود كه مردى را در خانهء خودت پنهان كنى تا مرا بكشد ؟ ( و رفتار شريك با مسلم و امتناع مسلم را به او يادآورى كرد ) هانى انكار كرد . ابن زياد جاسوسش را احضار كرد و چون هانى او را ديد از عمق جريان باخبر شد و آن را تصديق كرد ( و به ابن زياد گفت : ) حقّ تو را هرگز ضايع نمىكنم تو و خانواده‌ات در امان هستيد ، هركجا مىخواهيد برويد . پس ابن زياد رو به زانو نشست درحالىكه مهران بالاى سرش بود و در دست هانى ، عصائى بود كه به آن تكيه مىكرد . مهران گفت : چه بدبختى بزرگى ؟ آيا اين به تو و خانواده‌ات امان مىدهد ؟ عبيد اللّه گفت : بگيرش ، پس از موهايش گرفت و سرش را پائين آورد و ابن زياد عصا را گرفت و به صورت هانى زد و نوك عصا كنده شد و به ديوار خورد و باز به صورت هانى برگشت دماغ و پيشانى او را شكافت . مردم سر و صدا را شنيدند و مردم مذحج دور خانه را گرفتند كه شريح قاضى با مردم تماسّ گرفت و گفت : نگرانى نيست ، امير او را حبس كرده و او زنده و