دستش را بر بينى خودش ، گرفته بود و مىگفت : اى برادر أزدى احسانى در حقّ من نمودهاى كه هرگز فراموش نمىكنم هنگامى كه كعب از كارزار برگشت خواهرش نوار دختر جابر به او مىگفت : به دشمنان پسر فاطمه كمك كردى و سيّد قاريان را كشتى ، جنايت بزرگى كردى به خدا هرگز با تو حرف نخواهم زد .
* * *
36 - عابس بن ابى شبيب شاكرى :
عابس بن ابى شبيب بن شاكر بن ربيعة بن مالك بن صعب بن معاوية بن كثير بن مالك بن جشم بن حاشد همدانى شاكرى ( بنو شاكر نسلى از قبيله همدان بوده است ) . از شخصيّتهاى شيعه ، رئيس ، دلير ، سخنور عابد و شبزندهدار بود و اصولا بنى شاكر از مخلصين در ولاى امير مؤمنين ( ع ) بودهاند و امير مؤمنان ( ع ) در جنگ صفّين در مورد آنان فرمود : اگر تعدادشان به يك هزار نفر مىرسيد ، خداوند متعال به شايستگى عبادت مىشد آنان عموما از دليران و جنگجويان عرب بودند و به لقب « فتيان الصباح » ملقّب بودند ( در محلّ بنى وادعه از همدان سكونت كردند و به آنان فتيان الصباح و به عابس شاكرى ، وادعى گفته شد ) .
ابو جعفر طبرى گفته است : مسلم بن عقيل وارد كوفه شد و شيعيان در خانه مختار به دور او جمع شدند و مسلم ( رض ) نامهء امام را بر ايشان خواند و حاضرين به گريه افتادند و عابس بن ابى شبيب برخاست و پس از حمد و ثناى الهى گفت : امّا بعد من از طرف مردم حرف نمىزنم و از نيّاتشان خبر ندارم و از بابت آنان مغرورت نمىكنم ، ولى به خدا قسم از نيّت خود با شما حرف مىزنم . به خدا اگر دعوت كنيد حتما پاسخ مىدهم و همراه شما با دشمنانتان مىجنگم و تا جان در بدن دارم ، تنها به خاطر رضاى پروردگار ، شمشيرم را به كار مىبرم . سپس حبيب برخاست و چيزى به عابس گفت كه در شرح حالش بيان كرديم .
طبرى بازگفته است : چون مردم با مسلم بيعت كردند و مسلم از خانهء مختار به خانهء هانى بن عروه منتقل شد ، نامهاى به حسين ( ع ) نوشت و در ضمن نامه چنين آورد : امّا بعد همانا رائد ( پيشرو قافله ) به اهلش دروغ نمىگويد . از مردم كوفه هجده هزار نفر با من بيعت كردهاند پس به محض وصول نامهام ، حركت كنيد كه تمام مردم با شما هستند و كوچكترين تمايلى به آل معاويه ندارند . . . و نامه را با عابس فرستاد و غلامش شوذب هم با