او همراهى مىكرد و ابو مخنف روايت كرده است : چون روز عاشورا آتش جنگ شعلهور شد و برخى از ياران حسين ( ع ) كشته شد ، عابس شاكرى با شوذب غلام خود بيرون آمد و عابس به شوذب گفت : اى شوذب ! مىخواهى چهكار بكنى ؟ گفت : همراه تو در كنار پسر دختر رسول خدا مىجنگم تا كشته شوم . عابس گفت : غير از اين در مورد تو ، تصوّرى نداشتم پس به خدمت ابو عبد اللّه ( ع ) برو تا از جهت تو هم مانند ساير اصحابش قصد قربت كند و همچنين در حقّ من . زيرا اگر كسى نزديكتر از تو را به همراه داشتم دوست داشتم كه چنين كنم همانا ، امروز روزى است كه شايسته است از هر فرصتى ، براى تحصيل اجر و پاداش خدا استفاده كنيم كه تنها امروز ، روز عمل است و فردا روز حساب است . « 1 »
و باز ابو مخنف روايت كرده است : عابس بعد از كلامش به شوذب به خدمت امام ( ع ) رسيد و سلام كرد و گفت : اى ابا عبد اللّه ! مطمئن باشيد به خدا در روى زمين كسى نزد من عزيزتر و محبوبتر از تو وجود ندارد و اگر مىتوانستم ظلم و قتل را از تو دفع كنم ، با چيزى گرانبهاتر از جانم ، حتما مىكردم . درود بر تو . شهادت مىدهم كه من بر هدايت تو و پدرت استوارم و سپس با شمشير آخته به سوى دشمن رفت و درحالىكه اثر ضربتى هم به پيشانى داشت ؛ مبارز طلبيد .
ابو مخنف از ربيع بن تميم همدانى روايت كرده است كه او گفت چون عابس را درحالىكه متوجّه دشمن بود ديدم او را شناختم چون او را قبلا در جنگها ديده بودم او دليرترين مردم بود ، پس فرياد زدم اى مردم ! اين ، شير شيران است ، اين ، ابن شبيب است مبادا كسى از شماها به جنگ او برود و عابس داد مىزد : آيا مردى وجود ندارد ؟ آيا مردى وجود ندارد ؟ و كسى به ميدانش نرفت تا ابن سعد فرياد زد : واى بر شما سنگ بارانش كنيد كه پرتاب سنگ از هر طرف شروع شد و چون عابس اين را ديد سپر و زره خود را به پشتش انداخت و به مردم حملهور شد و به خدا قسم او را ديدم كه بيش از دويست نفر را دنبال مىكرد تا آنكه از اطراف متوجّه او شدند و او را كشتند و سرش را بريدند و سر او را در دست
هامش
( 1 ) - اين سخن نظير سخن عبّاس بن على ( ع ) به برادرانش مىباشد كه فرمود : تقدّموا لأحتسبكم فإنّه لا ولد لكم ، شما جلو بيفتيد با كشته شدن شما نسلتان قطع مىشود و مصيبت من بزرگتر و در نتيجه پاداشم زيادتر خواهد بود .