از خيانت مردم كوفه ، به ناچار متوارى گشت و چون جريان قيس بن مسهّر و سخنان او را شنيد با اسب خود « الكامل » و بردهء خود « سعد و مجمع عائذى و پسرش و جنادة بن حارث سلمانى و غلام نافع بجلى » از كوفه خارج شدند و طرمّاح « 1 » بن عدى طائى را هم به عنوان راهنما با خود بردند كه براى تهيّه غذا جهت خانوادهاش به كوفه آمده بود طرماح آنان را از بيراهه برد و چون از راهها نگهبانى مىشد و از نگهبانان مىترسيدند ، خيلى تند به راه خود ادامه دادند تا اينكه در « عذيب الهجانات » « 2 » به خدمت امام رسيدند ، سلام كردند و اشعارى خواندند . امام ( ع ) گفت ، به خدا ، من اميدوارم كه سرانجام كار ما ، خواه شهادت و يا پيروزى ، ختم به خير شود .
ابو مخنف گفته : چون حرّ آنان را ديد به حسين ( ع ) گفت : اين چند نفر از كوفه هستند و جزو همراهان شما نيستند و من آنان را زندانى مىكنم يا برمىگردانم . امام فرمود : من از آنان مانند جان خودم دفاع مىكنم زيرا آنان ياران من هستند و تو به ما قول دادهاى كه تا آمدن نامهء ابن زياد ، متعرّض ما نشوى . حرّ گفت : درست ولى اينان همراه تو نيامدهاند امام فرمود : اينان ياران من هستند و در حكم افرادى هستند كه با من آمدهاند اگر به قولت عمل نكنى با تو مىجنگم كه حرّ كوتاه آمد و از آنان دست برداشت .
باز ابو مخنف گفته است : چون آتش جنگ بين امام حسين ( ع ) و لشكر كوفه مشتعل گرديد اينان در صف اوّل به دشمن حمله كردند و چون وارد جنگ شدند ، دشمن متوجّه آنان شد و آنان را محاصره كرد و چون حسين ( ع ) متوجه اين واقعه شد برادرش عبّاس را به كمك آنان فرستاد ، عباس ( رض ) به تنهائى به دشمن حمله برد و صفوف را شكافت تا به آنان رسيد نجاتشان داد كه مجروح شده بودند . در برگشت مورد حملهء مجدّد واقع شدند و از عبّاس ( رض ) فاصله گرفتند و دسته جمعى با اينكه مجروح بودند به دشمن حمله بردند و جنگيدند تا در يك محلّ به شهادت رسيدند كه عبّاس آنان را گذاشت و برگشت و مراتب را به عرض رساند و حسين ( ع ) به طور مكرّر ، به آنان رحمت مىفرستاد .
هامش
( 1 ) - بر وزن سنمّار به معناى قد بلند ، نام يك مرد طائى است ولى پسر ابن عدى بن حاتم معروف به بذل و بخشش نيست .
( 2 ) - نام جائى است در بالاى كوفه در چهار ميلى قادسيه و مرز سواد است و به سوى هجانات اضافه شده بدان جهت كه نعمان بن منذر پادشاه حيره شترانش را در آنجا رها مىكرد .