تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تسمية من قتل مع الحسين ( ع ) لفضيل الاسدى الكوفي / إبصار العين في أنصار الحسين ( ع ) للشيخ محمد السماوي / نفثة المصدور فيما يتجدّد به حزن يوم العاشور لشيخ عبّاس قمّى ) ( سه مقتل گويا در حماسهء عاشورا ) ( فارسي ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
شد ، دوست داشتم به علت مقام دينى و خويشاوندى كه دارى وصاياى ترا بشنوم و انجام دهم . مسلم درحالىكه به حسين ( ع ) اشاره مىكرد ، گفت : ترا به خدمتگزارى اين مرد توصيه مىكنم خدا ترا رحمت كند و مىسپارم كه در ركاب او جان به جان آفرين تسليم كنى حبيب گفت : به خداى كعبه ، چنين خواهم كرد ( گفته‌اند : ) چون حسين ( ع ) براى اداى نماز ظهر مهلت خواست ، حصين گفت : نماز از تو . پذيرفته نمىشود ؟ ! حصين بر او حمله برد و همچنين حبيب و ضربه‌اى بر صورت اسب حصين وارد كرد و او از روى اسب افتاد و يارانش او را نجات دادند و حبيب آنان را دنبال مىكرد تا او را از دستشان بگيرد و با آنان جنگيد و به آنان حمله مىكرد و با شمشيرش ضربه وارد مىكرد تا اينكه كشتار بزرگى از دشمن كرد و در اين گيرودار ، بديل بن صريم عقفانى به او حمله برد و با شمشيرش ضربه‌اى به او زد و ديگرى از قبيلهء تميم با شمشير بر سر او كوفت و او افتاد و تميمى بر وى فرود آمد و سرش را از تن جدا كرد و حصين به قاتل گفت من در قتل او با تو شريك هستم و قاتل حرف او را رد كرد . حصين به او گفت : سرش را به من بده تا بر گردن اسبم آويزان كنم تا مردم ببينند و اشتراك مرا در قتل او بپذيرند و سپس تو آن را بگير و از ابن زياد پاداش بگير چون من بىنياز از پاداش او هستم قاتل نپذيرفت ولى با دخالت اقوام طرفين ، سازش كردند و سر حبيب را به او داد و او به گردن اسبش ، آويخت و در ميان قشون حركت كرد و سپس به او برگرداند و او آن را گرفت و از سينهء اسبش آويخت و پيش ابن زياد برد . قاسم پسر حبيب كه تازه به سنّ بلوغ رسيده بود او را دنبال كرد و او متوجّه قاسم شد و گفت چرا بدنبال من مىآيى ؟ گفت : هيچ ، گفت : چرا خبرى هست جريان را پسرم به من بگو قاسم جريان را گفت و درخواست رأس پدرش را كرد تا دفنش كند قاتل گفت : امير راضى به دفن آن نمىشود و من مىخواهم پاداش خوبى از امير بگيرم ! قاسم گفت : ولى خدا بدترين مزد را به تو خواهد داد كه بهتر از خودت را كشته‌اى و گريه كرد و از او جدا شد و مدّتى صبر كرد تا در فرصت مناسب از او قصاص كند تا اينكه در زمان مصعب بن زبير در جنگ مصعب با عبد الملك بن مروان در محلّ اجميرا « 1 » وارد قشون مصعب شد و قاتل پدرش را در چادرش ديد و در فرصت مناسب او
هامش
( 1 ) - سرزمينى است از خاك موصل : در مورد حبيب رؤياى شيرينى كه كاشف از موقعيّت او است خواهد آمد .