28 - حبيب بن مظهّر
حبيب بن مظهّر بن رئاب بن اشتر بن جخوان بن فقعس بن طريف بن عمرو بن قيس بن حارث بن ثعلبة بن دودان بن اسد ابو القاسم اسدى فقعسى از صحابه رسول خدا ( ص ) مىباشد كه محضر آن حضرت را درك كرده است اين مطلب را ابن الكلبى ذكر كرده است حبيب عموزاده ربيعه بن حوط بن رئاب مكنى به ابو ثور شاعر دلاورى مىباشد .
مورّخين نوشتهاند : حبيب بن مظهّر وارد كوفه شد و در تمام جنگها در خدمت على ( ع ) بود و از خواصّ و فراگيرندگان علوم آن حضرت بود .
كشّى از فضيل بن زبير نقل كرده است : ميثم تمّار سوار بر اسب حركت مىكرد و در محلّى كه بنى اسد اجتماع كرده بودند ، با حبيب بن مظهّر روبرو شد با يكديگر به گفتگو پرداختند و چنان به يكديگر نزديك شده بودند كه اسبان آنان گردن به گردن قرار داشتند . سپس حبيب گفت : گويا مىبينم پيرمردى سرتاس و شكم بزرگ كه در دار الرزق خربزه مىفروشد ، و در دوستى اهل بيت پيامبر ( ع ) استوار و پايدار است روى چوبه شكمش شكافته مىگردد .
سپس ميثم گفت : همانا من مردى را مىشناسم كه سرخ رنگ است و داراى دو گيس ، خروج مىكند براى يارى پسر دختر پيامبرش و كشته مىشود و سرش در كوفه گردانده مىشود . سپس از هم جدا شدند . اهل مجلس گفتند : دروغگوتر از اين دو نفر نديدهايم ( گفت ) مجلس به كلى تمام نشده بود كه رشيد هجرى آمد و آن دو نفر را خواست ، گفتند كه رفتند و چنين و چنان مىگفتند . رشيد گفت : خدا رحمت كند ميثم فراموش شده را و يكصد درهم به جايزه آورنده سرافزوده مىشود . سپس برگشت و رفت و حاضران در مجلس گفتند : اين دروغگوتر از آن دو نفر است . ( گفت ) چندى نگذشت كه سر ميثم را در درب عمرو بن حريث ، به در آويخته ديديم و سر حبيب را آوردند كه همراه حسين ( ع ) به شهادت رسيده بود و گفتار آنان به واقعيّت پيوست . مورّخين نوشتهاند : حبيب از كسانى بود كه به حسين ( ع ) نامه نوشت ( گفتهاند ) : چون مسلم بن عقيل وارد كوفه شد و وارد منزل مختار گشت و شيعيان به خدمت او رفت و آمد مىكردند ، جماعتى از آنان سخنانى ايراد كردند كه جلوتر از همه عابس شاكرى و پشت سر او حبيب بود كه به عابس گفت : خدا رحمتت كند ، ما فى الضمير خودت را با بيان روشن ، اظهار كردى و من به خداى واحد سوگند اداء مىكنم كه مانند تو فكر مىكنم ( نوشتهاند : ) حبيب و مسلم براى حسين ( ع )