كارها بر آنان ، نيازمند بودن به پيشوايان را پديد مىآورد ، و عقل از همين راه به نيازمند بودن چيزهاى ديگر به آنچه آنها را پديد مىآورد آگاه مىگردد « 1 » مانند نيازمند بودن جنبيدن چيزى ، به چيزهاى ديگرى كه جنبيدن را در آن پديد مىآورند ؛ زيرا با بودن جنبانندهاى آن چيز جنبنده است ، و اگر از ميان برود ، از جنبنده بودن بيرون مىرود ؛ پس دانسته مىشود ، كه جنبنده نبودن چيزى آن را نيازمند به جنباننده مىگرداند .
پس اگر بگويند : بنابراين ، مىبايست ، هركس از گروه مسلمانان از بيراهه رفتن و پوشيده ماندن كارها بر او ، بازداشته شده باشد ، به هيچ پيشوائى نياز نداشته باشد ، و اين سخن با آنچه همهء مسلمانان بر آن گرد آمدهاند ، ناسازگار است .
خواهيم گفت ، ما در گذشتهها از اين پرسش پاسخ داديم ، و گفتيم ، هركسى از بيراهه رفتن و پوشيده ماندن چيزى بر او ، بازداشته شده باشد ، به هيچ پيشوائى نياز ندارد ، كه در سر نزدن كارهاى بد ، از او برايش مهربانى باشد ، و چنانچه به پيشوا نياز داشته باشد ، براى چيزهاى ديگرى است ، مانند آموختن نشانىها براى شناختن خداوند ، و دانستنىهاى ديگرى جز آن .
و كسى نمىتواند بگويد ، نيازمند بودن به پيشوا ، براى بپاداشتن حدها و نماز جمعه و دو عيد است ، و براى فرمان دادن به رزم كردن است ، و براى دادن بهرههاى مسلمانان به آنان است ، و كارهاى ديگرى به مانند آن ، كه با بودن امامان بايد انجام داده شوند .
نادرستى اين سخن براى آن است ، كه به همهء اينها از راه چيزهائى كه پيمبر آورده است ، پى مىبريم ، اما نيازمند بودن به پيشوا را از راه عقل ، مىدانيم و اگر هيچيك آن كارها از پيمبر نرسيده بود ، انجام ندادن آنها را عقل روا مىدانست ، اما
هامش
( 1 ) مقصود اين است كه اگر چيزهاى بسيارى به خودى خود موجود نباشند عقل حكم مىكند كه هرمعلولى به علتى نيازمند است تا به علت نخستين برسد و زنجير معلولات به آن علت نخستين پايان مىيابد و اين دليل از راه بطلان تسلسل است .