كه از آن دست بازداشتنى باشد ؛ هرچند كه بايد آنها را انجام بدهد « 1 » .
بالاتر از آن گاهى كسانى هستند كه مىدانند ، كارى را بايد انجام بدهند ، هر چند نمىدانند ، دست بازداشتن از آن بد است ؛ و اگر بر آن گونه باشد كه ايشان گفتند ، بايد اين سخن درست نباشد .
پس اگر از كسى بخواهند كه سپردهاى را باز پس بدهد ، و او بداند آن را باز پس نداده است ، و آن سپرده هنوز در جاى خود مانده باشد ، ما مىدانيم كه بايد آن را باز پس بدهد ، هرچند نمىدانيم او از كارى دست باز داشته است ، و دست بازداشتن از آن كار بدى بوده است ، و اگر هم بدانيم ، دست بازداشتن از او سر زده است ، از دليلى آن را به دست آوردهايم ، اما اين كه بايد سپرده را باز پس بدهد بدون دليل و آشكار دانسته مىشود و دانستن اين كه كار دست بازداشتن از او سر زده است هرچه باشد از دليل دانسته خواهد شد .
دست باز داشتن از كار ، و كارى كه از آن دست بازداشته مىشود شرطهائى دارند « 2 » :
يكى اين كه سر زدن كار و دست بازداشتن از آن هر دو از يك نفر سرزدنى باشد .
هامش
( 1 ) اشاره به همان سخنى است كه در فصل قدرت گذشت و شيخ در آنجا گفت ، قدرت در مورد خداوند امكان انجام دادن و انجام ندادن كار نيست ؛ بلكه به معنى امكان عام است كه از انجام دادن كار ، محالى لازم نيايد ، هرچند انجام شدنش قطعى و مسلم باشد و امكان ترك در كارهاى خداوند وجود ندارد . اما پارهاى از كارهاى مردم كه ترك برايش قابل تصور نيست كارهاى تسبيبى است كه با موجود شدن سبب و نبودن مانع ، آن كار قابل ترك نخواهد بود ؛ چه آن كار ماقبل كه سبب سر زدن كار بعد از آن مىشود ، كار خود شخص يا كار ديگرى باشد .
( 2 ) اين عبارت ترجمهء اين دو كلمه است : الترك و التروك ، و خلاصه مطلبى كه ذكر مىشود اين است كه فعل و ترك به معنى سر زدن و سر نزدن كارى نيست كه يكى وجودى و ديگرى عدمى و نقيض يكديگر باشند بلكه فعل و ترك به مانند علم و جهل مركب و مانند بينايى و كورى است كه هردو وجودى و ضد ديگر مىباشند .